زود بما خواهد رسيدن . ملك داراب گفت اى عيار بازگرد و حكيم را بگو كه زينهار كه بىفيروز شاه به ايران مياييد كه اگر شما بىاو بياييد ما نوميد شويم و ديگر آنك گفته بودى كه اندك ملالتى در طالع دارى ، كدام ملالت ازين بيشتر باشد كه مرد پير و روزگار گذشته بچنين فراقى گرفتار شد « 1 » . ملالت ازين بيشتر چه باشد ؟
بهروز عيار گفت اى شاه از پا ننشينم و گرد عالم بگردم ؛ تا از فيروز شاه آگاه نشوم قرار و آرام نگيرم . بعد از آن رو بقيصريه نهاد .
اين خبر در عالم فاش شد كه فيروز شاه بر در قيصريه گم شده است . بعضى ميگفتند كه او را اژدها فرو برد و بعضى ميگفتند كه او را شير دريد و بعضى ميگفتند كه او را ديو برد . هريك سخنى ميگفتند . چون چند روز بگدشت باد - رفتار عيار آمد و خبر آورد كه قيصر روم و سرور يمنى از عهد برگشتند و بر ما شبيخون عظيم آوردند و بسيار خرابى در سپاه ما كردند اما شكسته بازگشتند .
چنين شنيديم كه در جملهء روم فرستاده است و سپاه طلب كرده است تا حدى كه تا اسطنبول فرستاده است و بقسطنطنيه نيز فرستاده است و سپاه عظيم از قلعهاى روم برو جمع ميشوند . آرزو دارد كه چون ما را شكست دهد در عقب ما به ايران بيايد . ما خود از نابودن فيروز شاه عظيم ملول و پريشانيم البته ما [ را ] احتياج بسپاه خواهد بودن . ملك داراب بغايت ملول شد كه دوستان دشمن شدند . گفت با مظفر شاه بگوييد كه قيصريه و ملاطيه را از دست ندهد كه چندانك ملاطيه و قيصريه در دست ايشان باشد چنان دان كه جملهء روم در دست ايشانست . اول شما برويد و شاه كرمانشاه را كه ملك فارس است با سپاه صد هزار سوار با پهلوان پيلتن كه برادر فرخزادست بگوييد كه كار راستى كند و بقيصريه با شما پيوندد كه اين سپاه كه با منند دىروز از [ جنگ ] سپاه روم آمدهاند و آن سپاه تازهزوراند و من آوازهء هنر پيلتن بسيار شنيدهام كه از برادرانش فرخزاد و بهزاد مبارزترش
هامش
( 1 ) - در اصل : شدم .