تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥
ملك داراب برد و ملك داراب از فتح اسطنبول و خلاص شدن شاه مظفر شاه آگاه شد . عظيم خرم شد ، از شادى حكم كرد تا طبل بشارت زدند كه تا خلق بشنيدند كه فيروز شاه فتح اسطنبول كرده است و گنجى عظيم يافته است و اينك در عقب نامه ميرسد . ملك داراب و گهرتاج مادر فيروز شاه و خواهر او حورپيكر انعام بسيار با به‌روز عيار كردند . ملك داراب حكم كرد كه چون فيروز شاه خواهد آمدن خاطر من چنين مىخواهد كه اين مملكت كه در تحت تصرف منست جملهء شهرها را بيارايند و به آمدن فيروز شاه در ايران شادكاميها كنند . من نيز كه ملك دارابم سه ساله خراج از رعيت جملهء ايران برداشتم . در حال حكم و يرلغ در جملهء عراق و خراسان و آذربايجان بنوشتند كه حكم ملك داراب چنين است . غوغا در ايران شهر افتاد و بكارسازيها مشغول شدند و بنياد شهرها را آرايشها كردند . چون اندك روزگارى برين برگدشت ، شب‌رنگ عيار آمد و خبر آورد كه فيروز شاه در قيصريه به شكار رفت و در شكارگاه ناپديد شد . مركب و سلاح او را يافتند و او خود به هيچ حال پيدا نشد . آه از جان ملك داراب برآمد و فغان درگرفت . پرسيد كه اين قصه چون بود ؟ شب‌رنگ مكتوبى كه آورده بود بداد . بخواندند ، جمله عجب ماندند . خبر بگهرتاج و حورپيكر كردند . [ چون ] كه حورپيكر و گهرتاج اين خبر شنيدند فغان برآوردند و موى گشودند و زارى درنهادند و خروش از كنيزكان و خدمتكاران برآمد . به‌روز عيار خاك بر سر كرد . خلق اين خبر بشنيدند ، عجب ماندند و هريك سخنى ميگفتند . تا چند شبانه‌روز گريه و زارى مىكردند . بنگر كه اين دنياى دون و اين دولاب سرنگون نخواهد كه هرگز دلى ازو خرم و بافرح باشد ، بلك دل اهل معنى ازو در طرح باشد ، بضرورت با گردش او ببايد ساختن و تن خود را هدف تير بلا بايد ساختن . بعد از گريه و زارى و تضرع بسيار ملك داراب شبرنگ عيار را طلب كرد و گفت طيطوس حكيم چه گفت ؟ شبرنگ گفت كه حكيم چنين گفت كه شاه‌زاده زنده و بسلامتست و