كسى در عقب بيايد . آنچه داشتند مىانداختند و مىگريختند . در آن حوالى قلعهيى بود ، در آن پاى قلعه جمع آمدند . قيصر گفت اى شاه سرور ديدى كه بخت يارى نكرد ! عاقبت شكسته شديم و آنچه مانده بود بر باد داديم ! گفتند كه از شومى اين حرامزاده طيفور وزير بود كه اين فتنه او انگيخت . طمطام وزير گفت اكنون در پى كار بايد بودن . ترا مملكت و مال بسيار است ، بفرستيم بشهرهاى روم و سپاه طلب كنيم ، به اندك روزگارى چندان سپاه جمع كنيم كه زمين از برداشتن آن عاجز آيد !
روايت كند راوى داستان * ز اخبار گردان و نامآوران
كه ملك عسطور حكم كرد تا چهار صد نامه به چهار صد شهر و قلعه نبشتند كه فيروز شاه در عالم گم شد كه نه نام دارد و نه نشان و سپاه ايران از روم بدر نمىروند و ملك عسطور با ايشان در حربست ، بايد كه چون مكتوب بخوانيد بىتعلل با مال و سپاه آنچه داريد در فلان موضع جمع آييد . هركه درآمدن تعلل كند در محل بازخواست خواهد بودن . بعد از آنكه مكتوبها بفرستادند گفتند كسى نيز بايد فرستادن بقسطنطنيه بپاىتخت ملك طاطوس تا از براى ما سپاه بفرستد . گفتند كه برود ؟
نيكانديش وزير وزير پادشاه مصر گفت من بروم و سپاه قسطنطنيه را بيارم . از براى او نيز حكم و يرلغ نبشتند و او را فرستادند و كسى ديگر بپاىتخت ملك ارغوش به اسطنبول فرستادند و سپاه طلب كردند . ملك ارغوش فرنگ گفت من با فيروز شاه سوگند خوردهام كه با او و با سپاه او دشمنى نكنم ، من سپاه نمىفرستم و با ايرانيان جنگ نخواهم كرد . اما از اطراف مملكت سپاه بر قيصر جمع مىشدند و مال سپاه مىآوردند . ايشان در كارسازى سپاه بودند . از آن طرف مظفر شاه با فرخزاد و با سپاه دويست هزار در قيصريه بودند و انتظار خبر ملك داراب بودند كه تا ملك داراب چه فرمايد .
مؤلف داستان گويد كه از آن طرف چون بهروز عيار فتحنامه از قيصريه پيش