فيروز شاه چهل روز بگدشت ازو نه نام بود و نه نشان . طيفور وزير آن حرامزادهء گزير ، آن سگ غدار و آن ملعون نابكار پيش شاه سرور آمد و گفت اى ملك ، فيروز شاه گم شد ، گم شدن چه باشد بهلاك آمد و ديگر هرگز در عالم از او نه نام خواهد بود و نه نشان ! اين دولت نگون شد و اين سعادت از خاندان ايرانيان ورافتاد .
تو دختر خود را بفيروز شاه داده بودى ، اكنون فيروز شاه بهلاك آمد ، شايد كه در كام اژدهايى بهلاك آمده باشد . شما را دواى خود بايد كردن . شاه سرور گفت چون كنيم كه با او عهد كردهايم و سوگند خوردهايم . اكنون مخالفت چون كنيم ؟ طيفور گفت شما از عهد خود برنمىگرديد و سوگند نمىشكنيد .
چندانك او زنده بود با او بوديد ، اكنون كه او بهلاك آمد و در عالم نيست شد ، گداشتن عين الحيات در آن سپاه هيچ معنى ندارد . اگر سخن مرا قبول ميكنى تا بگويم كه چه بايد كردن كه خيلى فرصت است . فردا كه فرصت بگدرد آنگاه پشيمانى هيچ سود نكند . سرور گفت بگوى چه « 1 » بايد كردن ؟ طيفور گفت مصلحت در آنست كه عسطور را طلب كنيم كه او عين الحيات را دوست ميدارد ، همچنانك تو جهانافروز را دوست ميدارى . شما از نو باهم همعهد و همسوگند شويد .
عين الحيات از آن او باشد و جهانافروز از آن تو باشد . گلاندام دختر سكندر شاه سكندرانى را بشاه شجاع دهيم و گلنوش دختر شاه سليم را بحارث دهيم و شفاء الملك دختر شاه منظر بن نعمانرا به شاه اسد دهيم و از نو عهد و قول كنيم . از سپاه شما تا سپاه ايشان اندك راهست و ايشان غافلند و يك شبيخون بر آن قوم بريم و بيك شبيخون كار ايرانيانرا آخر كنيم . چون اين سپاه را بشكنيم متعاقب در عقب ايشان به ايران رويم و ملك ايران را بگيريم و عوض چند ساله با ايشان بكنيم .
چندان بگفت كه سرور يمنى را از قول و عهد بازداشت تا شاه سرور پسران خود را طلب كرد و اين حكايت با ايشان بگفت . ايشان گفتند نيكو مىگويد ، چنين بايد
هامش
( 1 ) - در اصل : كه .