خدنگى در بحر كمان پيوست و گفت يكى چوبه تيرى در كارش كنم و خود را ازو برهانم كه خيلى مرا از سپاه دور كرد ! آن گورخر نگاه كرد چون ديد كه فيروز شاه او را تير خواهد زدن ، بايستاد و تيزتيز درو نگاه مىكرد ، چون تير شاهزاده به دو رسيد ،
روايت كند قايل اين حكايات و راوى اينروايات كه آن جانور زيرك چنان جستنى كرد كه تير از زير قدم او گذشت و هيچ المى به دو نرسيد . شاهزاده را عظيم عجب آمد كه اين حيوان اين همه عقل و دانش دارد كه چنين تيرى را از خود دفع كرد ! تيرى ديگر در كمان پيوست ، هنوز به دو نرسيده بود كه از طرف ديگر جست و آن بلا ازو درگذشت . مؤلف اخبار گويد كه شاهزاده هفت چوبه تير برو انداخت هيچ كدام برو فايده نكرد . پشتهيى بود ، آن جانور بر بالاى آن پشته برآمد و از آن طرف پشته فرود رفت . فيروز شاه از عقب آن جانور بالاى پشته برآمد و از آن طرف نگاه كرد . مرغزارى ديد مانند فردوس كه تا عمر او بود هرگز چنان مرغزار نديده بود . گل و لاله و زعفران برآمده بود ، از هر طرف آبها در آن مرغزار روان گشته . در ميان آن مرغزار يك درختى عظيم سر بر فلك كشيده اما در پاى آن درخت صفهيى از سنگ بريده ، از زير آن صفه چشمهء آب روان گشته . آن گور رو بر آن چشمه نهاد . فيروز شاه نيز رو بر آن چشمه نهاد و گفت اين مرغزار خوش جاييست ! مركب پيش راند . آن جانور ايستاده بود و از عقب در فيروز شاه نگاه مىكرد . تا شاهزاده نزديك رسيد آن جانور خيز كرد و در آن چشمه جست و ناپديد شد . فيروز شاه حيران ماند و عجب داشت و گفت عجب حالهاست كه من مىبينم ! مركب تا كنار چشمه راند ، نظر در چشمه كرد تا بنگرد كه گور كجا رفت ، تقدير خداى تعالى چنان بود كه مرغى سفيد از ميان آن چشمه پرواز كرد و بر سر آن درخت نشست . فيروز شاه را تحير بيشتر شد و گفت اين چه حالتست ! آن جانور درين چشمه رفت و بعوض آن جانور چنين مرغى پريد ! اگر پيش كسى حكايت كنم باور ندارد .
اما خداى تعالى را قدرتها بسيار است . حاليا اكنون در پاى اين درخت لحظهيى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 496
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٩٦