تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 497

مساهمون:

ص٤٩٧
آسايش كنم كه ميدانم خيلى از سپاه دور شده‌ام ، باشد كسى در عقب من بيايد . فيروز شاه در پاى آن درخت از مركب فرود آمد و مركب گلگونرا بخم كمند ببست و در آن مرغزار بچرا بگذاشت و خود سلاح از تن خود بدر كرد و كلاه خود و آنچه از سلاح داشت جمله را از درخت درآويخت و در پاى آن درخت بقفا افتاد و در آن مرغ نگاه مىكرد . از ناگاه آن مرغ حلق برگشود و ترنجى زرين از حلق و دهن او بيرون آمد و بسر منقار آن ترنج را گرفته بود . فيروز شاه در تحير بود كه آن مرغ آن ترنج را بر سينهء فيروز شاه انداخت . فيروز شاه همچنان بقفا افتاده آن ترنج را برداشت و پيش دماغ آورد و بوى كرد . عظيم بوى خوش از آن ترنج مىآمد . چون فيروز شاه آن ترنج را بوى كرد بيهوش شد . چون به هوش آمد خود را آنجا نديد . اكنون بگوييم كه حال او چه شد و بچه انجاميد و چه بر سر او آمد ، انشاء اللّه تعالى .

ما آمديم بر سر قصهء لشكريان و بىوفايى ايشان « 1 » بعد از رفتن فيروز شاه و بىوفايى سرور يمنى و ربيعاى قيصر و خرابى ايران‌زمين بدست كشميريان و گرفتار شدن ملك داراب

اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون شاه‌زاده فيروز شاه از سپاه ناپديد شد ، لشكريان در شكار بودند و پرواى هيچ‌كس نداشتند ، چون شب درآمد سپاه از شكار بازگشتند . چندانك فيروز شاه را طلب كردند نيافتند . گفتند مگر در طلب شكار رفته است ، بيايد . چندانك صبر كردند نيامد . فرخ‌زاد گفت آتشها بركنيد تا از دور ببيند . بر سر بلنديها آتش بركردند ، تا وقت سحر فيروز شاه نيامد . لشكريان سوار شدند و در عقب فيروز شاه در آن دشت و كوه و بيابان مىگشتند و فيروز شاه را طلب ميكردند و نيافتند . تا نيم‌روز سيامك سيه‌قبا و رستم اردستانى و جمعى از مبارزان بپاى آن درخت رسيدند . مركب گلگونرا ديدند كه در آن مرغزار مىچريد و سلاحهاى فيروز شاه جمله از آن درخت آويخته بود و شاه‌زاده هيچ‌جا پيدا نبود . سيامك گفت عجب حاليست ! اينك مركب و سلاح شاه‌زاده ، و او خود پيدا نيست !
هامش
( 1 ) - در اصل : ايشان كه .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 497 | مولانا محمد بن احمد بيغمى