در آن مرغزار نگاه كردند ، هيچجايى پى مركب نبود . دانستند كه فيروز شاه هم از پاى اين درخت ناپديد شده است . مركب و سلاح برداشتند و به سپاه آمدند .
در پيش مظفر شاه و سرور يمنى و عسطور رومى و فرخزاد و مبارزان ايرانى آنچه ديده بودند بگفتند . جمله عجب ماندند و در آن كوهستان چند روز بودند و هر چند كه طلب كردند هيچ از فيروز شاه نشانى نيافتند . اين خبر بقيصريه بردند كه شاهزاده در شكارگاه بىاختيار در پى شكارى رفت و ديگر نيامد . مركب و سلاحش را ديدند و او خود پيدا نيست . طيطوس حكيم دريغ خورد و گفت عاقبت چنان شد كه من مىترسيدم . چند نوبت گفتم كه به شكار مرو ، قبول نكرد تا عاقبت او را چنين حالتى دست داد ! عين الحيات و جهانافروز با جملهء خاتونان اين خبر بشنيدند و فغان درگرفتند و زارى برآوردند . طيطوس حكيم گفت فيروز شاه را بجان هيچ المى نيست و زنده و سلامتست و بما خواهد رسيدن اما بعد از مدتى . اكنون شما بچارهء خود مشغول شويد كه قضا آنچه خواست كرد . بعد از چند روز شاهزاده مظفر شاه بيامد و طيطوس حكيم را بديد و آنچه بود با حكيم بگفت . طيطوس گفت آرى اين حال در طالع فيروز شاه بود كه مدتى از سپاه غايب شود . اما باز به وطن خود برسد و خيلى كارهاى نيكو در عالم بكند . امرا اتفاق كردند و مظفر شاه را برجاى فيروز شاه بنشاندند و در طلب فيروز شاه بسيار جهد كردند . هيچ ازو خبرى و اثرى نديدند ، عاجز شدند . طيطوس گفت در طالع ملك داراب ملالتى هست و در ايران دليل خرابى است ، شما را ازينجا نبايد رفتن كه فيروز شاه هم درين موضع بما خواهد رسيدن . اما مكتوب به ايران بفرستيد و صورت حال را در آن مكتوب ياد كنيد و ملك داراب را از حال شاهزاده بگوييد كه تا حكم ملك داراب چيست . مكتوب به ايران نبشتند و آنچه از حال شاهزاده معلوم داشتند كتابت كردند و بدست باد رفتار عيار دادند و به ايران فرستادند و خود همچنان در طلب فيروز شاه بودند .
راوى داستان چنين گويد ، آنكه در راه عشق مىپويد ، كه چون از گم شدن
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 498
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٩٨