در عقب او ميرفت تا قريب او رسيد . كمند بينداخت ، تقدير خداى تعالى چنان بود كه كمند در ميان گورخر افتاد بكشيد و محكم كرد . خرم شد خواست كه او را بكشد باز دلش نداد . گفت حيف باشد چنين جانورى را در ميان خاك و خاشاك كشيدن . مركب پيش راند تا پيش آن گور آمد و از پشت مركب پياده شد و دست بر پشت آن گور نهاد . چون دست فيروز شاه بدان گور رسيد بوى مشك و عنبر برآمد تو گفتى مگر خرمن مشك و عنبر است . چون حرير در زير دست فيروز شاه آمد ، آن گور تيزتيز در فيروز شاه نگاه مىكرد تا با او چه خواهد كردن . كنار چشمهيى بود ، فيروز شاه آن گور را بسته بگذاشت و خود بر كنار آب آمد تا دست بشويد .
چون دست بشست بازگشت ، آن بند را گشوده ديد . آن گور را ديد از بند جسته و از دور ايستاده و در فيروز شاه نگاه مىكرد . فيروز شاه عجب ماند . گفت اينجانور چون ازين بند رهايى يافت ؟ ! باز سوار شد و مركب در عقب آن جانور راند . او ميرفت و فيروز شاه را مىبرد و دمبدم مىايستاد و كرشمها مىكرد و شاهزاده را مىبرد .
فيروز شاه با خود گفت كه درين جانور حكمتى هست . گويا بطلب من آمده است ، مرا در عقب اينجانور بايد رفتن تا چه پيش آيد .
راوى اين سمر و قايل خبر چنين روايت مىكند كه آن روز فيروز شاه هفتاد كمند بينداخت ، از آن هفتاد كمند تا چهل كمند آن بود كه در گردن و ميان آن خرگور مىآمد ، چون محكم مىكرد و ميخواست كه پياده گردد او حركتى ميكرد و آن بند را از خود مىگشود و بار ديگر پيشتر ميرفت و فيروز شاه در عقب ، تا وقتى كه آفتاب از نصف النهار درگدشت . فيروز شاه عرق كرده و مركب شاهزاده از بسكه دويده بود و سرشيب و سربالا رفته بود بازمانده بود . تا قرب پنج فرسنگ شاهزاده را در آن كوه و دره ببرد و فيروز شاه ميگفت كه تا من از حكايت اين جانور تمام معلوم نمىكنم بازگشتن خود ممكن نيست . اما چون كار از حد گدشت فيروز شاه عظيم در غضب رفت و از سر تندى دست به كمان عاج قبضهء طيار گوشه كرد و يك تير
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 495
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٩٥