حكيم و خاتونان بفرستادند تا روز شد باز مقدمهء شكار كردند تا هم « 1 » چنين شكار ميكردند و نشاط مىكردند تا باز شب شد . فرود آمدند و به شراب مشغول شدند تا باز روز شد ، باز سوار شدند . همچنين تا ده روز شكار كردند ؛ هر روز شكار بيشتر ميشد تا روز دهم فيروز شاه خود را برآراست و بر مركب گلگون سوار شد و در ميان شكارگاه آمد . آن روز فيروز شاه خود شكار ميكرد و صيد مىافگند . چون آفتاب به نصف النهار رسيد تقدير خداى تعالى چنان بود كه از ناگاه بىاختيار در نظر شاهزاده جانورى پيدا شد چند كرّهء بزرگ ، اما سفيد چون نقرهء خام و چهار دست و پاى او را در حنا گرفته بودند . از سر بينى او تا سر دم او خطى سياه كشيده و دو گوش او را سوراخ كرده بودند و دو ياقوت سرخ از هردو گوش او درآويخته بودند و عنبرچهيى بس عجايب در گردن او آويخته و خلخالهاى زرين در دست و پا ، همچون طاوس خرامان خرامان در آن مرغزار برابر فيروز شاه پيدا شد ، شعر :
يكى گور ديدش يل نامدار * كه از نقش بودش ابَروى هزار
ابر پا و دستش هزاران نگار * همى گشت گرد لب جويبار « 2 »
چون فيروز شاه را نظر بر آن جانور افتاد او را عجب آمد . گفت من هرگز مثل اينجانور نديدهام . حيف و دريغ باشد او را به تير انداختن . او را بخم كمند بگيرم و پيش عين الحيات برم كه اينجانور بدان ميماند كه دستآموز باشد . كمند بر سر چنگ درآورد و حلقهحلقه كرد و درانداخت . در گردن گورخر انداخت .
گورخر خم داد تا آن كمند خطا شد . فيروز شاه عجب ماند كه چون كمند او را خطا كرد . شاهزاده كمند را بكشيد و باز حلقه كرد و بينداخت . آن گورخر جستنى كرد و از خم كمند بيرون جست و به مقدار صد قدم برفت و بعد از آن بايستاد و در فيروز شاه نگاه ميكرد و بسر او را طلب مىكرد . شاهزاده گفت اين عجبتر ! اين جانور مرا طلب مىكند . مركب در عقب او روانه كرد . آن گورخر ميرفت و فيروز شاه
هامش
( 1 ) - در اصل : تا هم . . .
( 2 ) - شعر از راوى داستان يا از دارابنامهء منظوم مفقودست .