شه روم بر لشكر زنگ زد * شعاع سر تيغ بر سنگ زد
چو نيلوفر از آب بركرد سر * بيالود عالم بزر آب « 1 » تر
شاهزاده فيروز شاه ساز و سلاح بر خود راست كرد و گفت امروز به شكار خواهم رفتن ، چون از شكار بازآيم عزم ايران كنيم . طيطوس حكيم گفت اى فرزند من هيچ راضى نيستم [ به ] رفتن تو بدين شكار ؛ اما حكم خداى تعالى چنين است . اما زينهار كه از حال خود غافل نباشى و نوعى كنى كه زود بيايى . فيروز شاه گفت اى حكيم دشمنان جمله دوست شدند و جملهء مملكت را گرفتهايم ؛ هيچ انديشهيى نخواهد بودن . تو همتى با ما بدار كه بسلامت به تو رسيم . اين بگفت و طيطوس حكيم را وداع كرد و با جملهء مبارزان و سرور يمنى و ربيعاى قيصر با بيست هزار سوار به شكار برفتند تا حال ايشان بچه رسد
هامش
( 1 ) - در اصل : پر از آب .