مرواريد آويخته بودند و دستوپاى گلگون را در حنا گرفته بودند و [ به ] زين زر و ركاب زر و لجام زر گلگون را آراسته . فيروز شاه قباى زربفت پوشيده بود و كمرى از ياقوت سرخ بر ميان بسته بود و تاج مرصع بر سر نهاده بود ؛ با شاه مظفر شاه دوشبدوش مىآمدند و از عياران ايران بهروز عيار و آشوب عيار و بادرفتار عيار و طارق عيار و شبرنگ عيار جمله خود را آراسته در ركاب شاهزاده مىدويدند و بزرگان از جوانب شاهزاده مىآمدند و خلق دعا مىكردند . فيروز شاه به سر عذر خلق ميخواست ، مثل گل صد برگ شكفته بود تا در شهر قيصريه درآمد . طاقها و كوشكها بسته بودند و « 1 » خلق قيصريه در بود و وجود هرچه داشتند بر روى كار آورده بودند و مطربان مطربى ميكردند و بهر ده قدم نثار بر سر فيروز شاه ميكردند . زنان بر سر بامها رفته بودند و تفرج مىكردند و شادى مىنمودند . هرگز در قيصريه از آن [ بهتر ] تفرجى نبود .
فيروز شاه را در خاطر آن بود كه از جملهء غمها خلاص شدم . اين دم وقت كام و عيش است ، خود نمىدانست كه او را هنوز خيلى زحمت و محنت در عالم مانده است .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه فيروز شاه بدين تجمل و آيين چون بر در ايوان رسيد فرود آمد و در ايوان شد و بر تخت قيصريه برآمد و مظفر شاه را در پهلوى خود بنشاند و از طرف ديگر شاه سرور يمنى قرار گرفت . قيصر روم ميان در - بست و خدمت بواجب ميكرد تا وقتى كه آن روز و آن شب بگدشت . روز ديگر شاه فيروز شاه بر تخت دولت برآمد و بار داد تا طيطوس حكيم با جملهء شاهان و امراى دولت جمع آمدند و هريك برجاى خود بنشستند . فيروز شاه گفت فتحنامه و صلحنامه پيش ملك داراب بايد فرستادن تا ملك داراب را معلوم شود كه شهر اسطنبول را گرفتيم و با ربيعاى قيصر صلح كرديم . طيطوس حكيم گفت روا باشد .
در حال دبير تيزقلم و منشى تيزفهم بنشاندند و مكتوبى چنانك طيطوس حكيم گفت [ نبشتند ] ، بيت :
هامش
( 1 ) - در اصل : و آنچه .