تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 490

مساهمون:

ص٤٩٠
دبير آمد و نامه از قول شاه * نبشت اندر آن معدن بارگاه چو بنوشت عنوان بر آن سر نبشت * سخنهاش در عنبر تر سرشت كه خواهد همى برد گفت اين كتاب * بداراب شاه و بيارد جواب « 1 »
به‌روز عيار خدمت كرد و گفت بنده بروم و خبر فتح شاه‌زاده را به ايران من ببرم . فيروز شاه گفت طارق عيار نيز با تو بيايد و شب‌رنگ عيار بر طرف اسطرخ « 2 » فارس برود پيش شاه كرمانشاه تا او نيز خبر فتح ما را بشنود و بگويد كه اينك ما نيز در عقب رسيديم . در حال آن عيارانرا گسيل كردند و نامها به ايران شهر فرستادند و خود بكارسازى رفتن مشغول شدند . چند روز ديگر در قيصريه بودند . بعد از آن عزم رفتن كردند و ملك قيصريه را هم بعسطور رجوع كردند و ملاطيه و ارزنجانرا و دياربكر را بشاه سيف الدوله دادند . و [ گفتند ] ملك دمشق از آن مسروق بن عتبه باشد و سكندريه از آن سكندر شاه باشد و ملك مصر از آن شاه صالح است ؛ و اين جمله مال به آذربايجان بپاىتخت شاه مظفر شاه بفرستند . چون ازين كارها ايمن شدند ، طيطوس حكيم مبالغه مىكرد كه زودتر به ايران بايد رفتن كه از علم نجومى چنين مىنمايد كه فيروز شاه را عظيم سفرى دور و دراز در پيش است كه مدتى در آن سفر بماند ، هرچند كه باز به وطن خود برسد اما خيلى زحمت و مشقت بكشد و ملك داراب خود عظيم ملالتى در طالع دارد كه مدتى در آن ملالت بماند . پس نوعى بايد كردن كه زود به ايران رويد ، باشد كه اين ملالتها بخير انجامد . طيطوس حكيم تدبير مىكرد اما چه توان كردن كه حكم خداى تعالى چنين رفته بود ؛ تا چنان نشود چاره‌يى نباشد كه گفته‌اند العبد يدبر و اللّه يقدر « تدبير كند بنده و تقدير نداند » . ملك عسطور پيش فيروز شاه آمد و گفت بنده را به خدمت شاه‌زاده مرادى است اميدوارم كه مرادم برآيد . فيروز شاه گفت چه مراد دارى بگوى تا برآرم . عسطور گفت مرادم آنست كه خدمتى كه لايق شاه‌زاده باشد نكرده‌ام ،
هامش
( 1 ) - اشعار از راوى داستان و يا از داراب‌نامهء مفقودست . ( 2 ) - اسطرخ - اصطخر .