تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
آنك راه نداند و پادشاهانرا رهبرى كند ؛ پنجم آنك جايى نشيند كه نه لايق او باشد ؛ ششم آنك با كسى سخن گويد كه گوش به دو ندارد ؛ هفتم آنك از بخيل چيزى طمع دارد ؛ هشتم آنك حاجت خود بدشمن عرض كند ؛ نهم آنك با دولت‌مندتر از خود پنجه افگند . بيت :
با نيكبخت پنجه ميفگن كه هيچكس * با نيك‌بخت پنجه به سختى نيفگند حاسد چو آبگينه و محسود آهنست * بر آهن آبگينه زنى خرد بشكند
چون فيروز شاه اين سخنها را بخواند او را بغايت خوش‌آمد و بفرمود تا آن سخنها را كتابت كردند . بعد از آن در آن مالها دست نهادند . حد و غايت نداشت از لعل و ياقوت و جواهرهاى گوناگون و از كمر و تاج و قباهاى مرصع و زر سرخ و تيغها ؛ بعضى پوسيده و بعضى برجاى مانده ، بيرون كشيدند . فيروز شاه چند روز در آن قلعه بود و آنچه بود بكشيدند . فيروز شاه آن قلعه را بجوانى داد كه او را شموط ميگفتند ، برادر شماط و شماس از ديار ملاطيه بود . چون شاه‌زاده از آن كارها ايمن شد بعد از آن عزم قيصريه كردند . اول كسى را بقيصريه فرستادند كه خبر فتح و خبر شاه‌زاده بشاه سيف الدوله كردند كه اينك فيروز شاه آمد و اسطنبول را گرفت و با قيصر روم صلح كرد و در راه قلعهء لؤلؤ را گرفت . و گنجى چنان يافت . اينك بخرمى و شادكامى [ مىآيد ] . شاه سيف الدوله اين خبر را به عين الحيات رسانيد و جهان‌افروز را خبر كرد . خاتونان خرم شدند و كوس بشارت فروكوفتند . خلق آگاه شدند . جهان‌افروز حكم كرد تا شهر قيصريه را بياراستند و در ميان بازار و راهها كوشكها ببستند و در و ديوارها را به نخ و كمخا و اطلس‌ها درآويختند و مطربان بر سر راهها بنشاندند و زن و مرد قيصريه جامهاى گوناگون پوشيدند و شادكامى مىكردند كه خلق قيصريه عظيم از فيروز شاه راضى بودند كه پادشاه عادل و رعيت‌پرور بود . جملهء خاتونان كارسازى كردند و استقبال كردند ، به دو منزلى بفيروز شاه رسيدند و شاديها كردند . در آن حوالى مرغزارى بود