ديدم از پولاد بسته و قفلى عظيم بر در پولاد زده بودند . فيروز شاه گفت من نيز بشيب خواهم آمدن تا بنگرم كه چيست . پس فانوسها بركردند و بدان نردبان فرورفتند تا به آخر نردبان رسيدند . بعد از آن بخم كمند فرورفتند تا بدان قعر چاه رسيدند و بدان نقم در شدند تا بر آن در « 1 » پولاد رسيدند و آن قفل را بديدند . امرايى كه با فيروز شاه بودند همه جهد كردند كه در را بگشايند نتوانستند . فيروز شاه گفت من نيز جهدى كنم باشد كه بگشايد . چون دست بر آن قفل نهاد به امر خداى تعالى آن در گشاده شد .
فيروز شاه در آن خانه رفت . در دل سنگ خانها ساخته بودند ، در ميان گنبد بود ، در برابر تختى از عاج و آبنوس زده بودند و بر بالاى آن تخت لوحى ديد آويخته بود . فيروز شاه بر آن تخت برآمد و آن لوح را برگرفت . خطى ديد بر آن لوح نبشته بودند . فيروز شاه خواندن گرفت ، نبشته بود كه « اى كسى كه اين گنج بردارى معلوم دان كه من هفتصد سال عمر داشتم و جملهء عالم را گرفتم و مال بسيار جمع كردم و اين مالهاى جمع كرده برهم نهادم ، عاقبت نصيب تو شد . بردار و بكامرانى بخور و بخوران و در غم دو روز مباش : روزى كه گذشت و روزى كه هنوز نيامده است ، كه دنيا و اسباب دنيا « 2 » و هيچچيز او را اعتبار نيست . عاقل كسى باشد كه درو دل نبندد كه مال و دولت دنيا بغم او نمىارزد . نوعى كن كه نام نيك در عالم پيدا كنى كه مردم بنام نيك زندهاند و بنام بد مردهاند . هرچند كه مال بسيار و جواهر بسيار گذاشتم اما اين چند نصيحت را ياد گير كه بهتر از هزار گنج است » .
نه پند طهمورث شاه كه در آن لوح نبشته بود : پند اول آنك نه تن خوارى « 3 » بينند يكى آنك بخوانى « 4 » رود كه او را نخوانده باشند ؛ دوم آنك خود را در ميان سخن دو كس اندازد ؛ سيوم آنك مهمانى باشد كه زبان بر خانه خداى راند ؛ چهارم
هامش
( 1 ) - در اصل : بر در آن .
( 2 ) - در اصل : « اسباب دنيا » مكرر است .
( 3 ) - در اصل :
خارى .
( 4 ) - در اصل : بخانى .