تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 485

مساهمون:

ص٤٨٥
تفرج ميكردند و ميگشتند ؛ تا در قفاى قلعه متصل ركنى ديدند از سنگ بقلعه پيوسته بود . برين طرف گنبدى ديدند از سنگ يك پاره بىدر ، بغايت بلند ساخته بودند . بالاى اين گنبد چهار شير سر ساخته بودند ، دهان گشوده . يكى نظر بمشرق و يكى به مغرب ، يكى بر طرف شمال و يكى بر طرف جنوب . فيروز شاه گفت اين عظيم علامتى است ! يكى بايد كه بر سر اين گنبد رود و بنگرد كه اين چرا ساخته‌اند . به‌روز عيار گفت من بروم و آنچه باشد بنگرم و خبر بيارم . فيروز شاه گفت اى عيار بر سر گنبد چون روى كه هيچ كمند برو نمىرسد ؟ گفت بدولت شاه‌زاده سرنگون بالا روم . اين بگفت و سر بر زمين نهاد و هردو پاى خود بالا كرد ، پشت بر گنبد نهاد ، سرنگون به پشت بالا ميرفت . جمله از آن فعل عجب ماندند كه در عالم هيچكس چنان حركتى نكرده بود كه آن كار از جملهء حركتهاى عجايب بود ، تا بر بالاى آن گنبد برآمد ، تا پيش آن شير سرها آمد ، در آن شير سرها نگاه كرد ، ميان آن گنبد سنگين مجوف بود ؛ و آن شير سرها را چنان ساخته بودند كه [ اگر ] در همه عالم از صد فرسنگى اندك بادى حركت كردى از آن شير سرها در آن گنبد رفتى و در ميان شكم آن گنبد پيچيدى . آن عيار روزگار معلوم كرد ، دهن آن شير سرها را بياگند . جامهاى خود را بركند و در دهن آن شير سرها بياگند و از آن گنبد به زير آمد و در پيش شاه‌زاده فيروز شاه خدمت كرد . گفت « 1 » گمان من آنست كه آن چرخ بدين باد كه درين گنبد مىپيچد مىگردد [ و ] چون راه باد درين گنبد بستى آن چرخ در آن چاه از گرديدن بازمانده باشد . فيروز شاه بازگشت و در ميان قلعه درآمد تا كنار چاه رسيد . به‌روز عيار در چاه رفت ، ديد كه چرخ از گرديدن بازمانده بود . به‌روز عيار بيرون آمد و بفرمود كه سنگى گران در آن چاه انداختند و آن چرخ را بشكستند و آن طلسم را باطل كردند . آن شب صبر كردند . تا اول روز شد باز بر كنار چاه آمدند . به‌روز عيار در آن چاه رفت و بيرون آمد ، گفت درين چاه نقمى هست در آن نقب رفتم . درى
هامش
( 1 ) - فاعل اين فعل فيروز شاهست .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 485 | مولانا محمد بن احمد بيغمى