تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 484

مساهمون:

ص٤٨٤
جست و بقرب پنجاه گز در هوا رفت و بضرب تمام بر زمين آمد . فيروز شاه گفت ازين گرانتر سنگى بيندازيد . سنگى مقدار صد و پنجاه من در آن چاه انداختند باز بيرون آمد . تا چند نوبت چنان كردند . هرچند كه گرانتر مىانداختند سنگ زودتر بيرون مىآمد . فايده نكرد . به‌روز گفت من درين چاه روم و بنگرم كه درين چاه چيست . چون بر كنار چاه آمد نردبانى ديد كه از سنگ در آن چاه بسته بودند . به‌روز عيار گفت كه بىچراغ نتوانم رفتن . چراغ بركردند . چون نردبانى چند بشيب آمد باد تند بدميد و آن چراغ را بكشت . به‌روز بيرون آمد ، باز بر كرد و در چاه رفت ، بمرد . باز بركرد ، باز بمرد . فايده‌يى نكرد . تا عاقبت فانوس ساخت . شنيدم كه اول كسى كه در عالم فانوس ساخت به‌روز عيار بود كه از بهر اين تدبير ساخت و در آن چاه رفت . تا مقدار صد پايهء نردبان بشيب رفت ، ديگر نردبان نبود و هنوز بشيب مىبايست رفتن . نيكو نظر در چاه كرد ، چرخى ديد از پولاد ، در ميان چاه در چرخ بود ، عظيم تيز مىگرديد . به‌روز دانست كه آن سنگى كه بر بالا مىاندازد اين چرخست . بالا آمد و گفت درين چاه چرخى عظيم بزرگ هست و تيز مىگردد . تا آن چرخ نايستد نتوان درين چاه رفتن و اين چرخ بباد مىگردد . از بيرون مىبايد بستن . طلب مىبايد كردن كه اين باد از كجا درين چاه مىآيد كه اين چرخ را مىگرداند . گفتند كه بيرون قلعه خيلى شكلها ساخته‌اند . فيروز شاه گفت فردا بيرون رويم و طلب كنيم ، باشد كه راه يابيم . آن روز و آن شب شراب ميخوردند و عيش ميكردند تا روز ديگر كه عالم منور و نورانى شد و آفتاب گلرنگ برآمد . بيت :
چو خورشيد پيدا شد از پشت زاغ * برآمد بكردار روشن چراغ چو خورشيد رخشنده آمد پديد * زمين شد بسان گل شنبليد چو ملك شب از روز تاراج شد * سر چرخ را مهر چون تاج شد
شاه‌زاده از خواب بيدار شد و چند كاسه صبوحى كرد . بعد از آن سوار شدند و از قلعه فرود آمدند ، در گرد آن قلعه مىگشتند و آنچه از علامتهايى كه بيرون قلعه بود