مگوييد كه هركس بد كرد بجزاى خود رسيد . ديگر حكم كرد كه مال آن بازرگانانرا بدادند و ايشانرا تسلى كردند . قيصر گفت من شنيدهام كه درين قلعه گنجى هست از ايام قديم ، بنگريد كه آن گنج كجاست . وزير قراغان گفت ما نيز شنيدهايم اما معلوم نداريم كه كجاست . فيروز شاه گفت هيچ درين قلعه علامتى هست كه آن عجب باشد ؟ گفتند بلى در ميان اين قلعه ميدانى است كه جمله ريگ است و در ميان آن ريگ آدمى از سنگ ساختهاند تا هفت گز بالا . دو دست دارد يكى بر طرف مشرق و يكى بر مغرب . اما بيرون قلعه خيلى عجايبها از سنگ هست . فيروز شاه گفت اول بپاى آن آدم سنگين رويم و بنگريم كه چيست آن .
فيروز شاه و مظفر شاه و طيطوس حكيم و مبارزان جمله در ميان ميدان آمدند آن سنگ را كه مثل آدمى ساخته [ بود ] بديدند . فيروز شاه گفت جملهء اين قلعه سنگ سياه است ، اين ريگ درين موضع بىحكمتى نيست . چون آن آدمى سنگين را بديد ؛ بيك دست او چون لام الف علامتى ساخته بودند و بدست ديگرش قدرى ريگ سرخ ساخته بودند . فيروز شاه گفت معنى اين لام الف مال است و معنى اين ريگ كه در دست او ريخته آنست كه اين مال را درين ريگ طلب بايد كردن . اول اين ريگ را از پاى اين آدمى سنگين بايد كشيدن تا چه پيدا شود . پس آن خلق را با لشكرى در كار بستند كه آن ريگها مىكشيدند . هرچند كه بيشتر مىكشيدند هنوز بود تا قرب بيست گز بيشتر كشيدند سنگ آسيايى پيدا شد عظيم بزرگ « 1 » . خبر بشاهزاده كردند كه سنگ آسيايى بزرگ پيدا شد . فيروز شاه با جملهء امرا بيامدند و بچاره و دستان بسيار آن سنگ آسيا را برآوردند . در زير آن سنگ چاهى عظيم پيدا شد بغايت نغل و آوازى عظيم از آن چاه بيرون مىآمد . فيروز شاه گفت عظيم آوازى از اين چاه برمىآيد ! سنگى درين چاه اندازيد كه بنگريم چه پيدا مىشود .
سنگى مقدار بيست من در آن چاه انداختند . چون لحظهيى برآمد آن سنگ بيرون
هامش
( 1 ) - در اصل : پيدا عظيم شد بزرگ پيدا شد .