قلعه را نگيرى . تو تصور كردى كه ما به ديگران مىمانيم . اكنون قلعه را گرفتيم ! قراغان حيران فروماند . آن سه هزار كس كه در پاى قلعه آمده بودند ، در آن شب جمله بر قلعه برآمدند . اهل قلعه آگاه شدند . از خانهها بيرون آمدند و آن حال را بديدند . فيروز شاه بر تخت برآمد . امراى ايران بر پاىتخت قرار گرفتند . چون روز شد شاهزاده حكم كرد كه خبر فتح قلعهء لؤلؤ را بلشكرگاه بردند ، تا شاه سرور يمنى و ربيعاى قيصر آگاه شدند . خرم شدند و رو بقلعه نهادند . آمدند و در پيش فيروز شاه خدمت كردند و گفتند الحق صاحب قران و صاحب دولت جهانى . فيروز شاه حكم كرد تا قراغانرا دست و گردن بسته بياوردند و در برابر فيروز شاه بازداشتند .
فيروز شاه گفت اى قراغان آنچه بر تو آمد از شومى فعل بد تو آمد . اكنون بجزاى خودخواهى رسيدن . راست بگوى كه چه دارى و كجاست ؟ قراغان گفت هيچ ندارم و اگر نيز دارم به تو نمىدهم و از تو فراغت دارم ، هرچه ميخواهى بكن .
فيروز شاه گفت اين حرامزاده را بر در قلعه به حلق درآويزيد كه آنچه در قلعه است از آن ماست . قراغان را بيرون آوردند تا بياويزند . خلق غلبه آنجا جمع آمده بودند .
ريسمان در حلق او انداختند و او را بركشيدند و بزارىزار بكشتند . شعر :
چنين است كردار گردان سپهر * نبايد برو دل نهادن به مهر
چو شادان نشيند كسى با كلاه * بخم كمندش ربايد ز گاه
بدينسان بود گردش روزگار * نماند همى نيك و بد پايدار
راوى اين داستان چنين گويد كه چون از مرگ او بپرداختند وزير قراغانرا طلب كردند ، بيامد و در پيش فيروز شاه خدمت كرد . فيروز شاه گفت كه راست بگوى كه مال اين قلعه كجاست و اگر راست نگويى ترا نيز مثل قراغان بزارى تمام بكشم . گفت بنده باشم ، جمله را بخدمتكاران ملك سپارم . او را « 1 » بيرون آوردند و آنچه در آن قلعه بود جمله را بستادند . مال بيقياس بود كه از روزگار پيشين مانده بود . و آنچه قراغان نيز داشت بستدند . فيروز شاه امر كرد كه با اهل قلعه هيچ
هامش
( 1 ) - در اصل : او را نيز