تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 481

مساهمون:

ص٤٨١
كردند . چون از آن راه يك نيمه برشدند ، ديدند كه بعوض آب خون مىآيد . با فيروز شاه بگفتند كه اى ملك عجب حاليست كه برين راه آب خون مىآيد ! آشوب عيار گفت اين خون ايلچى به‌روز عيار است كه كار خود كرده است كه اين خون از سر خنجر آن عيار آمده است و اين دست برد آن مبارزكار است ! زود بايد رفتن كه وقت كار ماست . آن جوانان مردانه‌وار مىرفتند . چون اندك راه رفتند به‌روز عيار از آن بالا به زير مىدويد و خنجر آبدار در دست مىآمد . خون از سر خنجرش مىچكيد . بر شاه‌زاده فيروز شاه سلام كرد و گفت بدولت شاه‌زاده قلعه را گرفتم . زود بياييد تا شما را بدر ايوان قراغان برم كه او را در بستر بگيريم . همچنين مىرفتند . از شب يك نيمه گدشته بود كه ايشان بر در ايوان رسيدند . هيچ‌كس آنجا نبود . جمله در خواب بودند كه اعتماد بر آب قلعه داشتند و آن چند كس كه بر در قلعه بودند . خلق قلعه بعضى در خواب و بعضى مست خراب بودند . چون به‌روز با گردان بر در ايوان رسيدند بچاره در ايوان گشودند و قدم در آن ايوان نهادند تا بدان موضع رسيدند كه مجلس گاه ايشان بود . جمله در خواب بودند و تختى زده بودند و قراغان بر سر آن تخت در خواب بود . به‌روز و آن مبارزان رسيدند . به‌روز عيار بالاى سر قراغان آمد و لگد محكم بر سر قراغان زد كه برخيز ! بچه خفته‌اى ! شب گذشت ، وقت صبوحى است ! قراغان ديده را برگشود تا بنگرد كه كيست . آن جمع را بديد ، جمله غرق پولاد و تيغها كشيده . قراغان را مصلحت نبود كه ايشانرا ببيند . باز ديده برهم نهاد . به‌روز عيار لگد ديگر بر سرش زد و گفت چشم بگشاى كه ترا مهمانان عزيز آمده‌اند ! امرا فرو ريختند و قراغانرا بربستند . قراغان گفت كه شما چه كسانيد ؟ به‌روز گفت اى حرام‌زاده ، مرا نمىشناسى ؟ من به‌روز عيارم كه آن روز مرا در بيشه گرفتى و درين قلعه از دارم سر نگونسار درآويختى ؛ اين ديگر شاه‌زادهء ايران و توران است ، فيروز شاه بن ملك داراب ، كه گفتى او را كه اگر مردى نروى تا اين