خوردن مشغول شدند و هريكى پيالهيى چند بخوردند . بهروز عيار اندكى آب را زيادت كرد و بيامد و از دور بايستاد و در آن قوم نگاه مىكرد . چندانك ايشان هريكى سه پياله بخوردند . بهروز چون معلوم كرد كه جمله از آن شراب بخوردند ايمن شد و بازگشت و تمام آب را بگردانيد و دست بخنجر كرد و رو بر در دروازه نهاد .
اما راوى گويد كه چون شراب دريشان اثر كرد و دارو كارگر شد ، هريك سخنى ميگفتند . يكى گفت اى ياران بعوض آب درين جو خون مىآيد ! يكى گفت من سر ترا چون سر سگ مىبينم ! آن ديگر گفت تو خود سر ندارى ! هريك سخنى ميگفتند تا وقتى كه جمله بيهوش شدند . بهروز دانست كه وقت تعلل نيست چون سلاخ چابك دست خنجر در كار درآورد . از آنكه گرد زوال بر چهرهء ايشان نشسته و غبار فنا بر جبههء ايشان درآمده بود ، آن خنجر زهرآلود كشيده و به خون آن مستان تيز كرده و بر زبر سر ايشان چون قضاى مبرم درآمد و هردو دست را به خون آن كافران بىدين و آن حرامزادگان لعين بيالود و جهانرا از شر ظلم ايشان برهانيد . بيت :
چون خنجر زهرگون كشيدش * بس زهره كه آن زمان شكافيد
تا چشم برهمزدن و يا گرسنهيى را تاى نان خوردن ، آن تيزچنگ خنجرگذار ، بهروز عيار ، سر آن صد كافر را از تن برداشت و خون ايشانرا بعوض آب در آن جوى بگداشت .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون آب كم شد ايرانيان در انتظار آب بودند ، چون ديدند كه آبى كه ازين بالا مىآمد كمكم كم شد تا هيچ نماند ، با فيروز شاه گفتند ، اى شاهزاده آبى كه از كوه فرود مىآمد تمام شد ، دانستند كه بهروز كار خود كرده است . برجستند و تيغها را عصا كردند و آن جوانان ايرانى و آن مبارزان يلانى و آن شيران بيشهء مردى بر سر آن كوه چنان روان شدند كه آب از فراز به نشيب آيد . چون آتش سوزان عزم بالا