تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 479

مساهمون:

ص٤٧٩
داد . او شراب برداشت ، مست بود و خيك شراب سنگين بود و از مستى سر از پا نمىدانست . به‌روز در برابرش بيامد و يك نعره بر وى زد كه كيستى و كجا ميروى ؟ او گفت مگر كورى ، نمىدانى كه كيستم ! منم زاغان ، بدر ايوان ملك قراغان بودم و اين خيك شرابست كه از براى دروازه‌بانان مىبرم . تو كيستى كه درين شب سر راه بر من گرفته‌اى كه كيستى ! به‌روز گفت كه مرا نمىشناسى ؟ منم به‌روز عيار خدمتكار شاه‌زاده فيروز شاه و بگرفتن قلعه آمده‌ام . آن شخص را عجب آمد . گفت دروغ مىگويى كه مرغ نمىتواند درين قلعه آمدن . تو از كجا آمدى ؟ به‌روز گفت من از راه گنگ آمدم . آن شخص خواست كه فغان برآرد ، تا دهن گشودن خنجرى بر سينه‌اش زد كه سر خنجر از پشتش بيرون رفت . او درافتاد . در حال آن عيار چابك‌دست كشته را در گوشه‌يى انداخت و « 1 » بر كنار چشمه آمد . راه آب را گردانيد و آب را به راه گنگ گردانيد كه آب از در دروازه كم شد و به راه گنگ گرديد . بعد از آن خيك شراب را برگرفت و رو بر در قلعه كرد . راوى داستان چنين گويد كه ازين طرف پاسبانان ديدند كه بىموجبى آب كم شد . يكى را گفتند كه برخيز و بر كنار چشمه رو و بنگر كه آب چرا كم شد . آن شخص برخاست و رو بر كنار چشمه نهاد . در راه به بهروز عيار رسيد كه آن خيك بر گردن نهاده بود و مىآمد . گفت اى زاغان ، تو از كنار چشمه مىآيى ، هيچ معلوم كردى كه آب چرا كم شد ؟ به‌روز گفت تو اين خيك شراب را پيش ياران بر كه تا من بروم و بنگرم كه چرا كم شده است . خيك شراب را به دو داد و خود رو بر كنار آب نهاد . آنكس خيك شراب را برداشت و پيش ياران آورد و گفت زاغانرا بر كنار چشمه فرستادم كه آب را احتياط كند . پس سر آن خيك شراب بگشودند . شراب خاصهء ملك قراغان بود و به‌روز عيار از بهر تبرك و ثواب آخرت چند مشت داروى هوش بر در آن خيك شراب انداخته بود . خاص‌تر شده بود كه هركه يك جام بخورد بر از عمر نخورد و تا قيامت برنخيزد . ايشان به شراب
هامش
( 1 ) - در اصل : و در حال .