تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 478

مساهمون:

ص٤٧٨
ملك قراغان در شراب خوردنست و اهل قلعه جمله شراب ميخورند و دشمن در پاى قلعه در كمين و جملهء مردم قلعه مست . بدست اين حركت ! كاشكى حكم مىكرد كه دروازه‌بانان شراب نخورند . آن ديگرى گفت اى برادر تو چه ميگويى ! اگر هزار سال ايرانيان در پاى اين قلعه بنشينند هيچ كارى نتوانند كردن . اگر هيچ‌كس درين قلعه نباشد پيرزنى هزار سال تواند اين قلعه را نگاه داشتن كه هيچ كس گرد اين قلعه نتوانند گرديدن . ايرانيان از سر جهل و نادانى ايستاده‌اند و اگرنه هيچ نمىتوانند كردن . اين بگفتند و آب برداشتند و برفتند . به‌روز در عقب آب ميرفت تا در دروازه رسيد كه آن آب از ميان دروازه مىگدشت . بر كنار آب و طاق دروازه دو صفه بود ، روى به روى كشيده بودند و بقرب صد سرهنگ آنجا شراب ميخوردند و در دروازه و آب را نگاه ميداشتند . چراغ بركرده بود [ ند ] و عيش مىكردند ، به‌روز عيار بيامد و آن غلبه را بديد . با خود گفت كه تا آب را نمىگردانم ايرانيان نمىتوانند بالا آمدن و تا اين قوم بيدارند آب را نمىتوان گردانيدن . چون كنم و جمله را چون در خواب كنم ؟ ايستاده بود و چاره مىجست . با خداى تعالى مناجات مىكرد و ميگفت كه توام بقدرت يارى ده تا اين كار بدست من برآيد . او درين انديشه ، تقدير خداى تعالى چنين بود كه در آن حالت مير دروازه گفت برويد پيش كوتوال و بگوييد كه هنوز از شب خيلى مانده است و ما را شراب نيست از آن شراب خاصهء خود بفرست كه خود را مشغول كنيم . يكى برخاست و رو بر در ايوان قراغان نهاد . به‌روز در عقب او روانه شد تا آنكس بيامد . خادمى ايستاده بود ، ميخواست كه در حرم بربندد كه آن شخص آمد و آنچه از زبان مير دروازه شنيده بود بازگفت . خادم گفت اين سخن را با قراغان بگويم كه تا چه فرمايد . گفت روا باشد و برفت و بگفت . قراغان مست بود گفت برو و فلان خيك شراب بدوده و بگوى كه بيدار و هوشيار باشيد و نگاه داشت در دروازه و آب كنيد . خادم بيامد و خيك شراب بر دوش ، پيغام قراغان بگزارد « 1 » و خيك شراب به دو
هامش
( 1 ) - در اصل : بگذارد .