بلند بود كه رسيدن كمند هيچ ممكن نبود . كمند آن عيار چهل ارش بود و بلندى آن ديوار شصت ارش بود . مسكين بهروز عيار عاجز شد . گفت خيلى زحمت و محنت كشيدم تا بدين موضع رسيدم به اميد تمام . اكنون تمام نوميد شدم ! هيچ چاره و تدبيرى ندارم مگر رخنه در ديوار كنم . نگاه كرد ، سنگ خاره بود كه برهم پيچيده بودند و ميان آن بهفت جوش ريخته بودند . از آن نيز نوميد شد .
عاجز و مضطر فروماند كه چون كنم و چاره و تدبير چه خواهد بودن كه درمانده شدم ! بناليد بدرگاه واجب الوجود و از خداى عز و جل راه خواست و گفت دليل گمراهان و هادى بىراهان تويى كه خداوند اشيايى . بيت :
برآورد سر را و گفت اى خداى * تويى كردگار زمين و سماى
تو آنى كه از هيچچيز آورى * همان عاجزانرا كنى ياورى
ببخشاى بر چشم گريان من * ببخشاى بر جان بريان من « 1 »
بهروز عيار در پاى آن حصار راه مىجست كه چون كنم . تقدير خداى تعالى چنين بود كه مگر اين گنگ آب كه آب قلعه از آن گنگ بيرون مىآمد و در دره مىريخت ، چون آب را گردانيده بودند اندك آبى بدان گنگ مىآمد . بهروز عيار بدان گنگ رسيد گنگى ديد بغايت بزرگ ، چنانك يك آدمى تواند در آن گنگ رفتن . از مس ساخته بودند در ايام قديم . بهروز عيار بغايت خرم شد . گفت يافتم راهى كه توانم آسان در قلعه رفتن . توكل بر خداى تعالى كرد و قدم در آن گنگ نهاد و آسان ميرفت كه تا خيلى راه برفت تا عاقبت بدان سر گنگ رسيد . كنار چشمه بود ، آن عيار سر از گنگ بيرون آورد ، ميان قلعه بود و هيچكس آنجا نبود . بهروز برخاست ، دو شخص را ديد كه مىآمدند دو كوزه در دست داشتند . آمده بودند كه آب برند . بهروز عيار هم آنجا بنشست يعنى كه دست مىشويم . ايشان باهم سخن ميگفتند . بهروز گوش بسخن ايشان داشت . ايشان باهم مىگفتند كه امشب
هامش
( 1 ) - ظاهرا شعر از گويندهء داستان يا از دارابنامهء مفقودست .