تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
از آنجا بر حصار خواهم رفتن . نشان رفتن من در حصار آن باشد كه راه آب را بگردانم چون آب بگردد بايد كه شما حاضر باشيد كه چون آب كم شود شما زود در عقب بالا آييد كه قلعه بگيريم . طارق گفت اى عيار اين عظيم كاريست كه تو در پيش‌گرفته‌اى ! بارى هرگز ديگر چنين كار كرده‌اى ؟ گفت بلى با فيروز شاه در يمن قلعهء جميله را هم بدين نوع گرفتم . تو برو با شاه‌زاده بگوى كه مرا بهمت يارى دهد كه سربازى عظيم خواهم كردن ! طارق بازگشت و آنچه شنيده بود با فيروز شاه بگفت ، فيروز شاه گفت امشب حاضر باشيد و مخفتيد ! باشد كه به‌روز عيار كارى بكند . ايشان در كار و نگران كار . . . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه به‌روز عيار چندان صبر كرد كه شب درآمد و عالم سياه و تاريك شد . به‌روز عيار ، آن مبارزكار ، آن روز گرد شب بيدار ، كمندى چون سر زلف عروسان پيچاپيچ بر سر چنگ ، آن سخت‌جگر دل‌سنگ ، درآورد ، و خود را سبك و عور كرد . خنجر آبدار آويخته و از اسباب عيارى آنچه درخور بود برداشته « 1 » . ماهتاب از سر كوه روى بنمود و عالم را منور كرد . آن كمند برانداخت [ و ] بر آن درخت محكم كرد . بعد از آن دست در كمند زد و چون مرغ بالا رفت و در ميان درخت محكم بايستاد و ديگر كمند برگشود و چين‌چين كرد و نظر بالا داشت . ركنى ديد از ميان سنگها سر بيرون كرده . مگرش يزدان از بهر اين كار آفريده بود كه هر كارى كه يزدان خواهد كه برآرد اول آلات و اسباب آن را بيافريند . به‌روز كمند برانداخت و در آن ركن محكم كرد و بالا رفت . هم‌چنين راه طلب ميكرد و دور و نزديك كمند مىانداخت و بر بالا ميرفت . مؤلف اين داستان گويد كه به‌روز عيار آن شب هفتاد كمند بينداخت و [ به ] بالا برميشد و بجان و دل راه طلب مىكرد و بالا ميرفت تا از شب يكى نيمه بگدشت ؛ بپاى حصار رسيد و آن خيلى كار بود كه آن عيار كرد كه او صاحب قران عالم بود . اما چه فايده كه چون بپاى حصار رسيد به اميد آنك كمند بر حصار اندازد ، بغايت
هامش
( 1 ) - در اصل : برداشت .