بهرحال جاى از براى فرود آمدن بسازيد كه اول فرود آييم . حكم كرد تا چند هزار پياده از سپاه بيايند و درخت بزنند و خاك بريزند تا سپاه فرود آيند . چند روز در آن كار بودند . بهزار محنت و بهزار زحمت از براى سه هزار كس جاى بساختند تا فيروز شاه با سه هزار كس فرود آمدند و هرچند كه تدبيرها كردند هيچ فايدهيى نكرد . امرا گفتند كه بازگرديم كه چون چارهيى ندارد و فايدهيى نيست چه توان كردن ؟ بگذاريم و برويم . فيروز شاه گفت از براى ناموس ما عظيم بد باشد كه اگر اين قلعه را نگيريم و بازگرديم بعد از ما چه گويند كه فيروز شاه و مبارزان ايران را هيچ هنرى نبوده است كه قلعهيى نتوانستند گرفتن . گفتند بارى بجنگ كردن و ضرب دست نمىتوانيم گرفتن . فيروز شاه عظيم ملول بود .
بهروز عيار گفت بدولت شاهزاده فيروز شاه من اين قلعه را بگيرم و مال اين قلعه را در خزينهء شاهزاده درآرم . فيروز شاه گفت اى بهروز خيلى كارها از بهر من كردهاى و عظيم از طرف تو منت دارم . اما اگر اين قلعه را بگيرى و دلم را ازين غم آزاد كنى هر مرادى كه از من بطلبى برآرم . بهروز گفت بدولت شهريار ايران هم امشب اين قلعه را بگيرم . طارق عيار با من بيايد و بس و آنچه او گويد چنان كنيد . پس از بارگاه فيروز شاه بيرون آمدند . طارق عيار گفت اى برادر بهروز عجب دعوى كردى ! بهروز گفت اى برادر بيا با من تا به تو بنمايم كه چون درين قلعه خواهم رفتن . اين بگفت و در پيش افتاد و در آن دره ميرفت تا از قفاى حصار [ در ] آمدند . درهيى عظيم بود ، بغايت نغل ، پربيشه ؛ و از غايت بلندى سر حصار پيدا نبود . راست و هموار كه مور نمىتوانست بر آن بالا رفتن . بهروز عيار گفت بدين راه خواهم رفتن . طارق عيار گفت بدين راه چون توان رفتن كه هيچ راه نيست ؟
بهروز گفت آن درخت را بنگر كه از ميان سنگ بيرون آمده است . طارق گفت بلى ديدم . گفت كمندى بدانجا خواهم انداختن . چون بر بالا روم كمندى ديگر در آن ركن سنگ خواهم انداختن و از آنجا بالاتر ، بدين آيين تا پاى حصار خواهم رفتن و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 475
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٧٥