اى شاهزاده اولى آنست كه بازرگانانرا تسلى كنيم و ازينجا بگدريم كه به هيچ حال با آن قلعه فايده نيست به غير از آنكه روزگار برود و هيچ كارى نتوان كردن .
فيروز شاه گفت به يزدان پاك سوگند كه تا قلعهء لؤلؤ را نگيرم و قراغانرا از در دروازه نياويزم فايده نباشد . حكم كرد تا ده هزار سوار گزين با او سوار شدند و رو بپاى قلعهء لؤلؤ نهادند تا بدان موضع برسيدند . فيروز شاه جاى عظيم تنگ و پردرخت و آب ديد . كوه بلند سر بر فلك كشيده ، راه پيچاپيچ در آن كوه ؛ از يك طرف درهيى عظيم ، بيت :
سرش بر سر گنبد آسمان * بنش بود نزديك گاو جهان
كوهى عظيم بلند ! فيروز شاه را عجب آمد بفرمود تا كوس فروكوفتند . اهل قلعه را معلوم شد كه لشكر رسيد . قراغانرا خبر كردند كه سپاه ايران رسيدند .
قراغان پيادهيى را بشيب فرستاد و پيغامى چند به دو داد . از آن طرف ايرانيان در تدبير كار كه چون كنيم تا اين حصار بدست آريم . آن پياده بشيب آمد و بر سر سنگى بايستاد و آواز بلند كرد تا جمله بشنيدند كه اى ايرانيان ، قراغان كوتوال قلعهء لؤلؤ ميگويد كه نيكو كرديد كه آمديد . اگر هزار سال بر در اين قلعه بنشينيد يك خشت ازين قلعه نتوانيد كم كردن . هر ناموسى كه درين چند سال در عالم پيدا كرديد جمله اينجا بر باد خواهيد دادن تا ديگر دعوى جهانگيرى و مبارزى نكنيد . اين بگفت و در حال بازگشت .
قراغان بفرمود كه در حصار برگشودند و آب چشمه را بر طرف در دروازه روان كردند و خود بعيش بنشستند . آب از قلهء كوه رو به شيب كرد ، عظيم هيبتى در آن بيشه افتاد . فيروز شاه نگاه كرد ، از قلهء آن كوه درياى آب ديد كه رو بشيب نهاده بود و كمر سنگها را مىغلطانيد . آواز نعره در آن كوه و دره پيچيده بود . آب بشيب مىآمد و در آن بيشه پراگنده ميشد . فيروز شاه چون آن حالت را بديد بدانست كه گرفتن اين قلعه ممكن نيست . اما [ با خود گفت ] تا نگيرم بازنگردم . گفت