بازرگانان بردهاى بازدهى و ديگر مخالفت با ربيعاى قيصر نكنى « 1 » و آنچه در قلعه دارى پيشكش لشكر من كنى كه تا قلعه به تو بگدارم ؛ و اگر قبول نكنى و فرمان نبرى و به بلندى و سختى حصار اعتماد كنى به يزدان پاك سوگند كه اگر صد سال مرا اينجا بايد نشستن بنشينم ؛ تا قلعهات را نگيرم و مال و گنجى كه درين قلعه است بر لشكرم بخش نكنم و ترا از در قلعه نياويزم از پاى قلعه نروم . چنين الماسنامهيى داد نبشتن و بدست طارق عيار داد و او را بپاى قلعه فرستاد . طارق چون بپاى قلعه رسيد ، جاى تنگ و پردرخت و كوه عظيم بلند « 1 » . چون طارق پاى بر كوه نهاد قراغانرا خبر كردند كه پيادهيى قدم بر كوه نهاد ، رو بما دارد . قراغان گفت بگداريد تا بنگرم كه بچه كار آمده است . بگداشتند تا طارق عيار بپاى حصار رسيد . عظيم برج و بارهيى ساخته بودند و درى از پولاد از آن سنگخاره درآويخته .
طارق را گفتند كيستى ؟ طارق گفت نامهيى دارم از پيش شاه ايران فيروز شاه بن ملك داراب . قراغان گفت مكتوبش بستانيد . آن مكتوب بستادند و پيش قراغان آوردند . چون مكتوب را مطالعه كردند قراغان در قهر شد و مكتوب را بدريد و از سر برج يك نعره بر طارق زد و گفت فيروز شاه به من سخنهاى سخت نبشته است ، پيش او نمىآيم ، ازو و از سپاهش فراغت دارم . مال بازرگانان نمىدهم . بياييد تا بنگرم چه خواهيد كردن كه من پيش او نخواهم آمدن . طارق عيار گفت اى ملك ، فيروز شاه صاحب قرانست تا قلعهء ترا نگيرد فايده نكند . اولى آنست كه بيايى كه پيش شاهزاده رويم كه او جوانمرد است ، البته همين مملكت را به تو دهد . قراغان دست به تير كرد . طارق عيار بازگشت و پيش فيروز شاه آمد و آنچه ديده و شنيده بود بازگفت . فيروز شاه گفت ما را بايد رفتن . طارق گفت جاى فرود آمدن سپاه نيست كه در گرداگرد قلعه درخت و آب ايستاده است و جاى تنگ است . قيصر گفت
هامش
( 1 ) - در اين جمله فعل بقرينهء معنوى حذف شده است .