اين قلعه را گرفتن كه در آن قلعه حكمتى هست كه هيچكس مثل آن نديده است و نشنيده است . فيروز شاه گفت آن كدام است بگو تا ما را معلوم شود . گفت هر حصارى كه در عالم است چون لشكرى بگرفتن آن حصار روند رسم آنست كه در حصار را بربندند و بر بالاى حصار بجنگ كردن روند و جنگ كنند . اما در آن قلعه حكمتى ديگر است كه چون كسى بگرفتن اين حصار ميرود و آن قوم اگر حريف نيستند در قلعه را ميگشايند و خود بعيش و عشرت مشغول ميشوند . هيچكس را قدرت و زهرهء آن نيست كه گرد آن موضع بگردد . همه عجب ماندند كه جهت آن چيست ؟
قيصر گفت جهت آنست كه در ميان قلعه چشمهء آب عظيم هست كه بسيار آبى از آن چشمه بيرون مىآيد . در قديم گنگها كردهاند از پس و از روى . چون آب زيادت مىماند در آن گنگها ميرود و چون دشمن قصد ايشان مىكند اگر مىتوانند جنگ كردن خود ميكنند و اگر جنگ نمىتوانند كردن راه آب را مىگردانند و يك دروازه دارد ، بدان دروازه مىگدارند . از ميان آستانهء دروازه بيرون مىآيد و سر به شيب مىشود بدان راهى كه بالا مىبايد رفتن كه به غير از آن راه ديگر راه نيست .
بدان راه فرود مىآيد ، اگر فيل باشد مىغلطاند . هيچكس بالا نمىتواند رفتن و از هيچ طرف ديگر راه نيست و تير بالا نمىرسد كه از بن كوه تا آنجا كه در قلعه است راه باريك است كه از يكطرف كوه است بغايت بلند و از يكطرف دره است بغايت نغل ، دو فرسنگست ، كدام تير برسد و اگر برسد چه كار كند ؟ و در آن قلعه ميگويند گنجى هست كه پادشاهان نهادهاند و هيچكس نميداند كه آن گنج بكجاست اما مال بسيار در آن قلعه هست .
فيروز شاه گفت بهرحال مكتوبى بدان قلعه بفرستيد ، اگر سر درنيارند چارهء ديگر كنيم . در حال فيروز شاه امر كرد كه مكتوبى بر قراغان نبشتند كه چون بود كه به خدمت نيامدى و شرف دستبوس ما درنيافتى ؟ اين تكبر از بهر چيست ؟ چون مكتوب بمطالعه رسد ، در حال و در ساعت از قلعهء لؤلؤ بيرون آيى و آنچه از مال اين
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 472
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٧٢