تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
داشتيم جمله را ببردند و از ما جمعى بكشتند . در پى رفتيم ، قلعه‌ايست در ميان بيشه بر قلهء كوهى ، جايى سخت . تا در قلعه رفتيم و بسيار زارى كرديم كه از آن مال چيزى بازپس دهيد ، قبول نكردند . گفتيم اگر ما را نمىدهيد پيش فيروز شاه بداد رويم . از بالا به زير آمدند و يكى ديگر از ما بكشتند و آنچه مابقى مانده بود پاك ببردند . اكنون پادشاه عادل تويى ، پيش تو بداد آمده‌ايم . فيروز شاه عظيم تند شد و گفت اى ربيعا اين چه قلعه‌ايست كه چنين بىدادى كرده‌اند و چندين وقت كه ما در روم مىباشيم به خدمت ما نيز نيامدند ؟ عسطور گفت اى شاه‌زاده ايشان مردم خيره‌اند و قلعهء عظيم دارند ؛ از بلندى حصار و محكمى قلعه اعتماد دارند « 1 » . اگر جملهء عالم بجمع آيند با ايشان هيچ كارى نتوانند كردن . درين مملكت سر به هيچ پادشاهى درنياورده‌اند ، دايم با پدر من ملك فيلوس شاه مخالفت كرده‌اند . من ايشانرا رعايت مىكردم و مال و انعام مىدادم و از كاروان بباج راضى بودند . اكنون كه عالم بهم برآمد ايشان دست زيادتى گشودند . مگر باز بدولت شاه‌زاده نوعى ديگر شود كه در روم هيچكس حريف ايشان نبوده‌اند . فيروز شاه گفت اكنون چارهء اين كار چيست ؟ به‌روز عيار گفت بلى من آن قلعه را ديده‌ام كه در آن روزى كه من به اسطنبول ميرفتم كه تا مظفر شاه را بيارم ، در وقت بازگشتن مرا اين قوم قلعه گرفتند و بر بالاى اين [ قلعه ] بردند و سرنگون از دار درآويختند و قصد هلاك من كردند . تا نيم‌شب من همچنان آويخته بودم ، شخصى در نيم‌شب آمده بود كه از چشمه آب ببرد ، مرا ديد و بر من رحم كرد . كرم كرد و مرا آزاد كرد كه اگر آن جوانمرد مرا نمىگشود البته من بدست ايشان هلاك مىشدم . عجب جاى محكم است ! من مثل آن قلعه نديده‌ام ! قيصر گفت اى شاه‌زاده بجنگ گرفتن خود ممكن نيست ، من با پدران بسيار جهد كرده‌ايم و نتوانسته‌ايم
هامش
( 1 ) - « از » درين جمله بمعنى « به » استعمال شده است و در چند مورد ديگر ازين كتاب نظير اين استعمال ديده مىشود .