30 گشودن دژ لؤلؤ
يك روز شاهزاده در مجلس شراب نشسته بود و امراى ايران و شاهان از سرور يمنى و پسران و قيصر روم و سكندر شاه و مسروق بن عتبه ، جملهء بزرگان نشسته و بعيش و عشرت مشغول بودند كه از ناگاه آواز داد برآمد . جمعى داد مىزدند كه اى شهريار گيتى ، داد ! فيروز شاه آواز داد بشنيد ، سؤال كرد كه چه بوده است ؟ گفتند جمعى بازرگان زخم خوردهاند كه داد مىزنند . شاهزاده گفت درآريد تا بنگرم كه برين قوم كه ظلم كرده است ؟ گفتند ملك را بقا باد ، جور و جفاى عظيم در حق اين بيچارگان كردهاند . گفت بياريد ! ايشانرا بار دادند ، جمعى درآمدند ، رنگها ريخته و گردآلوده و زخمخورده و سر و گردن بسته . چون فيروز شاه را بديدند در زمين افتادند و فغان و داد برآوردند . فيروز شاه گفت نرم باشيد و هيچ خوف مكنيد و راست بگوييد كه بر شما ظلم كرده است ؟
گفتند شاه را بقا باد ، ما مردم تجاريم و مال بسيار داشتيم ، چون معلوم كرديم كه شاهزاده بمباركى از اسطنبول بازگشت و مملكت ايمن شد ما عزم فلان مملكت داشتيم ، درين حوالى رسيديم ، جمعى سواران بما رسيدند و با ما جنگ كردند و آنچه