ما كسى درين ولايت نتواند بودن كه هم مذهب و آيين ما نيستند ؛ و ديگر آنك تو در حق ما نيكى كردى و برادرم شاه مظفر شاه خيلى از تو آزادى كرد ، همان مملكت از آن تست ، تو بر تخت كامرانى باش كه ما رفتيم . اما توقع به تو آن دارم كه دوستى ما را فراموش نكنى . ملك ارغوش سر بر زمين نهاد و گفت بنده و خدمتكارم ، تا باشم از جملهء خدمتكارانم و خواهم بود . فيروز شاه او را انعام كرد . پس ملك ارغوش آنچه در خزينه داشت جمله را فداى فيروز شاه كرد .
روايت كند راوى داستان كه ملك ارغوش فرنگ سه هزار خروار از زر سرخ و نقره و قماش و هفت هزار غلام و كنيزك و از لعل و ياقوت و كمر و سلاح از شمشير و از زره و كلاهخود و آنچه از اسباب شاهان باشد جمله را پيشكش فيروز شاه كرد . بسيارى مال بود . شاهزاده آفرين كرد و گفت ما را به تو اين قدر توقع نبود ، جمله را بر سپاه خود بخش كرد و از براى سرور يمنى و ديگران بازگرفت . سه روز ديگر در اسطنبول بودند ، بعد از آن عزم رفتن كردند . ملك ارغوش اسباب تمام كرد تا فيروز شاه با گردان در كشتى نشست . ملك ارغوش نيز در كشتى نشست . بعد از چند روز بساحل رسيدند . خبر بشاه سرور كردند ، شاه سرور خرم شد . بفرمود تا طبل بشارت زدند . خلق بر كنار دريا آمدند ، كشتيها قرار گرفت ، فيروز شاه و گردان و ملك ارغوش از كشتى بيرون آمدند . شاه سرور بديدار فيروز شاه شاديها كرد . ملك ارغوش و شاه سرور يكديگر را در كنار گرفتند و شادى كردند و آنچه رفته بود حكايت كردند .
شاه سرور گفت اى شاهزاده آنچه لايق ما بود پيش ما آمد و آنچه از تو آيد لايق تو آيد ؛ تو بكرم و جود خود نگاه كن . قيصر روم از بهر من با تو دشمن شد و عداوت تو با او از بهر من بود ، چون با من كرم كردى و از جرم من درگدشتى از جرم او نيز درگذر . كه تا عالم باشد از كرم تو بازگويند و گويند كه دشمنان چندين سال با فيروز شاه شمشير زدند و آنچه از بدى توانستند با او كردند ، چون فيروز شاه فرصت يافت بر همه رحم كرد و از گناه ايشان درگدشت .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 468
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٦٨