سگى نيستى كه مرگ تو چنين آسان باشد . اين حرامزاده را بربنديد . غلامان بهروز گفتند اى خداوند اين حرامزاده عظيم گنديده است و به نجاست آلوده است . اول او را بشوييم و بعد از آن بربنديم . بهروز گفت ميخواهم او را همچنين به پيش شاهزاده و گردان ايران ببرم . پس او را روان كردند . تا به خدمت فيروز شاه آوردند و آنچه از حال او ديده بودند تقرير كردند . هركه درو نگاه كرد بخنديد . فيروز شاه گفت ميخواستم كه اين حرامزاده را در اسطنبول به حلق درآويزم و به عذاب تمامش هلاك كنم ، اما اين حرامزاده عظيم بلائى و خوارى « 1 » كشيده است . چون خوارى « 1 » چنين يافت حاليا او را نمىكشم . تا چندانك زنده باشد اين حال را به ياد آورد و ديگر گرد بدى نگردد . طيفور در گريه و تضرع آمد و گفت بد كردم و توبه كردم كه ديگر بد نكنم . از خونم درگذر . فيروز شاه گفت حالى او را در پيش قيصر و پسران شاه سرور دربند كنيد . تا آن روز كه مصلحت باشد . آن حرامزاده را بيرون آوردند . طيفور گفت حاليا از كشتن خلاص يافتم تا آن روز كه دانم ديگرچه بايد كردن وقتى كه دست يابم . او را بربستند و در پيش ديگران دربند كردند . او حال خود را در پيش قيصر و پسران شاه سرور بگفت ، جمله بخنديدند و گفتند عجب حالتى واقع شده است ! هرچند كه ما را نيز بخوارى « 2 » آوردند اما مثل تو نبود . ايشان دربند ، بيا و قصه بشنو .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه فيروز شاه ازين كارها چون ايمن شد ملك ارغوش را طلب كرد و گفت اى ملك ارغوش ما را مقصود ازين حركت كه كرديم « 3 » مظفر شاه بود ؛ چون مراد ما برآمد ، از ما خيلى ملالت به تو و مملكت تو رسيد ، اكنون ما خواهيم رفتن و مملكت از آن تست . ملك ارغوش خدمت كرد و گفت اين دولت و سعادت من بود كه به خدمت شاهزادهء ايران رسيدم ، من و مملكت من فداى توايم ، اگر خواهى از خدمتكاران كسى را درين مملكت بازدار كه دايم بنده در خدمت شاهزاده باشم و آنچه وظيفهء خدمت باشد بجاى آورم . فيروز شاه گفت از مردم
هامش
( 1 ) - در اصل : خارى .
( 2 ) - در اصل : بخارى .
( 3 ) - در اصل : كرديم غرض .