حرامزادهء بدفعال بدكردار چون سگى كه در لجن مرده باشد دهن و روى و اندام به نجاست آلوده بود ، به خيال دشمنان بيرونش كشيدند و بر سر راهش انداختند بزارى زار ؛ خلقى بسيار آنجا جمع آمدند كه زنده است يا مرده ؟ يكى ميگفت كه زنده است ، ديگرى ميگفت مرده است ، اما هيچكس او را نمىشناخت كه عظيم بدحال شده بود و از صورت خود گرديده بود . در آن حالت بهروز عيار و آشوب عيار با سرهنگان فيروز شاه جمعى آنجا رسيدند كه در طلب طيفور گرد شهر ميگشتند كه شاهزاده فيروز شاه مبالغه مىكرد كه آن حرامزاده را طلب كنيد و نمىيافتند . چون بدان موضع رسيدند ، آن خلق دور شدند . بهروز عيار نگاه كرد ، طيفور را بديد ، بشناخت .
با آشوب گفت بيا و بنگر كه طيفور وزير را يافتم ، اما بچه حال ! احوال پرسيد كه اين حرامزاده كجا بود ؟ با وى بگفتند . بهروز بخنديد و گفت اين جزا و سزاى بد فعال و بدكردار است كه در دنيا بدين حال شده است . راست گفتهاند بزرگان كه هركه بد كند عاقبت خوار « 1 » شود . اما بدين ذليلى « 2 » كس نديده است كه اين حرامزاده شده است ! اين بيت چند در وصف حال آنكسانى [ است ] كه در حق بندگان خداى بدفعلى ميكنند كه عاقبت ايشان در دنيا چنين باشد ، آخرت را خود خداى تعالى داند كه عذاب بر جان آنكس نهد ، بيت :
هركه بدكردار و بدافعال باشد بىشكى * با همه خلقان فعال او نباشد جز سگى
صنعتى ديگر ندارد جز بدى با مردمان * زشتخوى و زشتروى و زشتطبعى مردكى
راوى داستان روايت كند چون لحظهيى بگذشت ، باد بر روى آن حرامزاده افتاد به خود آمد و ديده را برگشود . خود را زنده ديد ، چشم برگشود ، آن دوست جانى را و آن دليل بيابان فنا را بهروز عيار را و آشوب عيار را بر بالاى سر خود ديد ، هريكى نخچى در دست گرفته در وى نگاه مىكردند . طيفور از حيات خود نوميد شد ، ديده برهم نهاد . يعنى مردهام . بهروز لگدى چند بر سرش زد كه اى حرامزاده ، تو از آن
هامش
( 1 ) - در اصل : خار .
( 2 ) - در اصل : زليلى .