درآمدند . قيصر از بيم جان در دم تون شد . طيفور گفت بدجاى است اينكه چون آتش بركنند لابد بدانند كه كسى در دم رفته است ، يا بسوزند . اين نيكو جاى نيست . مرا چارهء ديگر بايد كردن . از فعل بد خود طيفور چون بيد مىلرزيد . چون جاى ديگر نبود در نقم نوراب حمام رفت . گفت هيچكس را بدينجا گمان نيست .
در ميان آن نوراب و لجن گنده مىبود تا شب درآمد . آن شب را در آن موضع تنگ گنديده بهزار عذاب بسر برد ، نه جاى نشستن و نه جاى خفتن . از بيم جان آن حرامزادهء غدار و آن سگ نابكار در آن موقع بود . اكنون كه عالم ايمن شد شاهزاده اهل شهر اسطنبول را آزاد كرد و خلايق هركس بمهمات مشغول شدند .
اين حمام [ را ] ، كه طيفور در نوراب او گريخته بود ، آتش كن آمد تا آتش بركند . قيصر از بيم جان بدرجست ، او را گرفتند و پيش شاهزاده بردند ، چنانك در خدمت گفته شد .
القصه آتش بركردند و حمام را در گردش درآوردند . آب در نوراب روان شد .
طيفور راه را گرفته بود ، آب نوراب نمىگذشت كه در آب نوراب گندهترى در راه بود و راه را گرفته بود . خدمتكار حمام پيش اوستاد آمد ، گفت نمىدانم كه چه حالتست كه آب گندهء حمام نمىگدرد ، حمام پرآب شد . استاد گفت شايد كه عيبى كرده باشد و يا خود سگى در نقم رفته باشد و هم آنجا مرده باشد . احتياط بايد كردن . بيامدند تا بالاى سر طيفور را سوراخ كردند و آن خاك بر سر و روى و ريش او ميريختند تا به نقم رسيدند . طيفور در آن نقب يك شبانهروز مانده بود و مجال پيشتر رفتن نبود و باز پس نمىتوانست گرديدن كه آب گرفته بود ، نفس پيچيده ، به عذاب عظيم و بلاى اليم گرفتار گشته ، و از خود رفته و به بيم مرگ رسيده كه آن سوراخ را باز كردند و يكى بشيب آمد و طيفور را بديد . فغان برآورد كه از لشكريان يكى درين سوراخ نقم گريخته است و به سختى جان داده است ! مرا يارى دهيد كه او را بالا كشيم تا آب بگذرد . يكى ديگر نيز در نقب رفت . خواستند تا بازوى طيفور را بگيرند تا او را بالا كشند ، بازو بدست نيفتاد ، ريش دراز داشت بگرفتند و بالا ميكشيدند . آن
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 465
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٦٥