فيروز شاه را ببوسيد . شاهزاده او را بپرسيد و دلدارى كرد و شرط كرد كه همان مملكت از آن تست . پس ملك ارغوش را برگشودند و او را عزت داشتند و بر بالاى ايوان برآمدند .
ملك ارغوش بر گوشهء بام آمد . مرد بزرگ نهاد عظيم آواز بود ، نعره برآورد كه اى خلق اسطنبول بدانيد و سخن مرا بشنويد ، خلق شهر چون ملك ارغوش را بديدند گوش هوش بملك داشتند تا ملك چه گويد . ملك ارغوش گفت اى مردان شهر اسطنبول ديگر با ايرانيان جنگ مكنيد و خود را بقتل مدهيد كه من با فيروز شاه صلح كردم و شاهزاده فيروز شاه نيز با من شرط كرده است كه مملكت به من بگدارد و خود برود كه غرض ايشان شاه مظفر شاه بود كه از بند خلاص شد . شما سر خود گيريد و يكديگر را خبر كنيد كه حرب مكنيد . خلق چون اين منادى شنيدند گفتند ما حرب از بهر تو مىكرديم ، چون تو راضى نيستى پس ما جنگ از بهر چه ميكنيم ؟ خلق دست از جنگ بداشتند و سلاح بريختند و يكديگر را خبر كردند . عياران نيز دويدند و ايرانيانرا آگاه كردند كه جنگ مكنيد كه شاهان با يكديگر صلح كردند . در حال آن جنگ و فتنه بدان يك تدبير كه مظفر شاه كرد قرار گرفت .
لشكريان رو بدر ايوان ملك ارغوش نهادند و خلق شهر نيز آنجا جمع آمدند ، همه با سلاح بودند اما حرب نميكردند تا فيروز شاه و مظفر شاه و فرخزاد و خورشيد شاه و جمشيد شاه و بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه و ديگر مبارزان در ايوان رفتند .
شاهزاده فيروز شاه با شاهزاده مظفر شاه بر تخت برآمدند و ملك ارغوش را بپاى تخت آوردند و بملت و دينى كه داشت او را سوگند دادند و بعد از آن او را از بند گشودند .
بيامد و دست فيروز شاه را ببوسيد . شاهزاده او را در كنار گرفت و گفت اكنون بيا و بر تخت بنشين كه ما مهمان توايم و زود خواهيم رفتن . همان مملكت از آن تست .
كسى را با تو و رعيت تو كارى نيست . اما در شهر منادى كنيد كه قيصر روم را با طيفور وزير و پسران شاه سرور بگيرند و بيارند كه ديگر ما را بر تو و مال تو طمع نيست .
ارغوش گفت بندگى كنم . در حال بيرون آمد ، تا رعيت او را بديدند خرم
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 463
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٦٣