كرد و گفت اى ملك هيچ خوف مكن كه فيروز شاه را مقصود و غرض من بودم .
اكنون اين كار بغايت آسانست ، چرا دشوار ميكنيم ؟ ايرانيان درين مملكت نخواهند بودن ، البته بخواهند رفتن . من نوعى بكنم كه همان مملكت به تو دهند و هيچ خرابى بملك تو نرسد . ملك ارغوش گفت من چه كردهام در حق تو يا در حق فيروز شاه كه در ملك من بيايد و مرا بگيرد و اين همه فتنه برانگيزد ؟ اگر ترا آورد قيصر روم آورد و قصد هلاك تو كرد من خود نگذاشتم و ترا رعايت كردم . اين عوض من بود ؟ ! مظفر شاه گفت اى ملك ، عمزادهء مرا آگاهى نيست كه تو در حق من خيلى نيكى كردهاى و در خانهء خودم جاى دادى و ما در خانهء تو نمك خورديم . تو سخن مرا قبول كن تا اين فتنه بنشيند . من قبول كردم كه باز همان مملكت به تو دهد و زود ازين ملك برود .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه چون ملك ارغوش اين سخن بشنيد بغايت خرم شد و گفت چه بايد كردن ؟ بگوى تا چنان كنم . مظفر شاه گفت ترا برگشايم ، بر بامسراى برويم . تو خلق شهر خود را از جنگ كردن منع كن تا باز گردند و حرب نكنند كه هيچكس را با ايشان كارى نيست تا فيروز شاه و گردان ايران دست از جنگ بدارند تا اين كار رو بصلاح نهد . ملك ارغوش قبول كرد . درين حال بهروز عيار آمد دست و خنجر به خون آلوده ، مظفر شاه را بديد دويد و دست او را ببوسيد . گفت اى شاهزاده اين همه فتنه از بهر تست ، نيك بود كه تو از بند خلاص شدى . مظفر شاه گفت اى پهلوان بهروز ملك ارغوش در حق من تقصيرى نكرد ، اكنون برو و شاهزاده فيروز شاه را بگوى تا بيايد كه ملك ارغوش را راضى به صلح كردهام . اين شهر عظيم غلبه است ، بجنگ گرفتن اين شهر عظيم مشكل باشد .
بهروز عيار بازگشت و آنچه شنيده بود با شاهزاده فيروز شاه بگفت . فيروز شاه بازگشت و بيامد . مظفر شاه را بديد ، خرم شد ، يكديگر را در كنار گرفتند . بعد از آن پيش ملك ارغوش آمدند . ملك ارغوش چون فيروز شاه را بديد خدمت كرد و دست
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 462
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٦٢