برآمده است ؟ آن غلامان گفتند كه فيروز شاه و گردان ايران به صورت بازرگانان درين شهر آمدند و ملك ارغوش را گرفتند و سپاهش در عقب آمدند و اكنون جنگ است .
مظفر شاه گفت اين فيروز شاه عمزادهء منست و بطلب من آمده است و ملك ارغوش در حق من خيلى نيكى كرده است و فيروز شاه نمىداند . اكنون مرا از بند بيرون آريد تا من بروم و اين آتش را بنشانم . گفتند كه با خاتون بگوييم .
اين بگفتند و برفتند . بعد از لحظهيى بانوى ايوان برسيد و با مظفر شاه گفت ، اى شاهزاده ترا قيصر روم آورد و ما را گناهى نيست و قيصر قصد هلاك تو كرد و ملك ارغوش نگداشت و ترا جاى نيكو بازداشت و نيكو رعايت كرد . عمزادهء تو به صورت بازرگانى در اسطنبول درآمد و ملك ارغوش را گرفت و ملك اسطنبول را برهم زد .
مظفر شاه گفت عمزادهء من از حال من خبر ندارد . مرا بگشاييد تا بيرون روم و اين كار را پيش برم كه ايرانيانرا از اسطنبول مقصود منم . چون من خلاص شده باشم او در اسطنبول نخواهد بودن . نوعى كنيم كه همان مملكت را بملك ارغوش دهيم و ما ازين مملكت بدر رويم و در ميان ايشان صلح اندازيم . بانو گفت سوگند ياد [ كن ] .
مظفر شاه سوگند ياد كرد . در حال او را از بند برگشودند . گفت سلاح بياريد ! بياوردند . مظفر شاه غرق سلاح شد و از آن ايوان بيرون آمد كه او را در ايوان ملك بازداشته بودند و ملك ارغوش را بر در ايوان بازداشته بودند و بعضى از مبارزان او را در ميان گرفته بودند و فرخزاد بيشتر جنگ ميكرد و عظيم غوغايى پيچيده بود كه مظفر شاه درآمد .
آشوب عيار خنجر آبدار كشيده بود و با جمعى از عياران و مبارزان نمىگذاشتند كه كسى گرد ملك ارغوش بگردد كه مظفر شاه بيرون آمد و آشوب را بديد . آشوب عيار مظفر شاه را بديد و درآمد و دست او را ببوسيد و گفت اى شاهزاده ما اين جنگ از براى تو ميكنيم . مظفر شاه گفت اينك من زنده و سلامتم بيا تا پيش ملك ارغوش رويم و اين فتنه را بنشانيم . پس هردو پيش ملك ارغوش آمدند . مظفر شاه سلام
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 461
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٦١