اى ملك ، راست ميگويد كه آن جوان ماهروى بلندبالا كه مقدم اين قومست فيروز شاه است !
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون ملك ارغوش اين سخن بشنيد ، بغايت متغير شد . بهروز عيار گفت اى شاهزاده حاضر باشيد كه ما را شناختند ! هماكنون غوغا خواهند برآوردن . فيروز شاه گفت اگر نيز نشناسند كه ما خود را آشكارا خواهيم كردن اما انشاء اللّه كه سپاه برسند . ايشان درين سخن بودند كه يكى از در بارگاه درآمد و گفت اى ملك ، علامت كشتيها از روى دريا پيدا شدند كه بر كنار كشتى علامتهاى رنگين زدهاند . نمىدانيم چه كشتيهاست ، اينك رسيدند ! طيفور و شاه شجاع و جمله را تحقيق شد كه ايرانيانند كه رسيدند . ملك ارغوش گفت چند كشتىاند و بنگريد كه چه كسانند ، هنوز تمام نگفته بود كه جمعى درآمدند و گفتند اى ملك اين كشتىها رسيدند و همه لشكريانند و از ميان كشتىها آواز طبل جنگ مىآيد . بر در دروازه دست بتيغ كردهاند و خلق را از در دروازه دور مىكنند . ملك ارغوش رو بفيروز شاه كرد و گفت اين چه حال است و در عقب شما كه بودند كه رسيدند ؟ بهروز عيار گفت اى خداوند نترسيد كه اينها كه در عقب مىآيند خدمتكاران مااند كه بار و بنهء ما را مىآورند . ملك ارغوش گفت باروبنه چه مىباشد كه اين قوم نشان لشكر ميدهند ! طيفور وزير را آن حرامزادهء گزير را ديگر طاقت صبر كردن نماند ، از جاى برجست كه اى ملك چه نشستهاى كه اين قوم بازرگان نيستند ، اين جوان ماهرو فيروزشاهست و آن ديگر فرخزاد و اينكه با تو سخن ميگويد « 1 » بهروز عيار است ، آنك در شهر تو از سرهنگان تو پنجاه تن را بكشت و در دريا جست و رفت و اين قوم را آورد و اينك لشكريان در عقب رسيدند !
چون ارغوش فرنگ اين سخن بشنيد رو به امراى فرنگ كرد كه بگيريد اين قوم دون را كه بحيل و مكر در شهر من آمدهاند ! امراى فرنگ از جاى برجستند .
هامش
( 1 ) - در اصل : ميگويد فرخ .