ايرانيان رفتهاند ؟ بهروز عيار گفت سه ماه باشد كه ايرانيان رفتهاند . ملك ارغوش گفت اين خوش خبريست ! بعد از آن رو بعسطور رومى كرد و گفت اى ربيعاى قيصر تو از من سپاه طلب مىكردى كه بجنگ ايرانيان روى و ملك خود را از دست ايشان بستانى ، اكنون بشارت باد ترا كه ايرانيان رفتند و ملك ترا به تو گداشتند .
عسطور گفت اى ملك ، قيصريه را خراب كردند و مال و گنجى كه داشتم ببردند ، اكنون ملك خراب را كجا برم ؟ سپاه به من ده تا در عقب ايشان بروم و ملك ايران را خراب كنم و فيروز شاه ايرانى را و فرخزاد را و گردان ايران را دست و گردن بسته به خدمت ملك بفرستم . طيفور گفت اى بدبخت « 1 » ! اينك فيروز شاه كه در برابر تو ايستاده است ، نمىشناسى ؟
ارغوش حكم كرد تا كرسيهاى زرين بنهادند تا فيروز شاه و بعضى از گردان ايران بر آن كرسيها بنشستند و باقى گردان بالاى سر ايشان بايستادند . طيفور حرامزاده هرچند كه ميخواست سخن گويد نمىتوانست و مىلرزيد . بسوى قيصر اشارت مىكرد .
قيصر هيچ نمىدانست كه طيفور چه ميگويد . شاه شجاع را رنگ زرد شده بود . يكى از امراى فرنگ در پهلوى او نشسته بود ، چون آن حالت را بديد سؤال كرد كه اى شاه شجاع ترا چيست كه حالت گرديد ؟ گفت اى جوانمرد اين بازرگانان بازرگانان نيستند بلك ايرانيانند . آن جوان سياهريش ماهروى كه بر آن كرسى زر نشسته فيروز شاه است . آن ديگر فرخزاد است و آن ديگر خورشيد شاه است و آن ديگر جمشيد شاهست .
يكانيكان امراى ايرانرا مىنمود كه بمكر و حيل در اسطنبول درآمدهاند . آنكس گفت اين سخن را با ملك بايد گفتن . شاه شجاع گفت تو بگوى . آنكس برخاست و در پيش ملك ارغوش آمد و گفت اى ملك بدان و آگاه باش كه اين بازرگانان ايرانيانند و بمكر خود را درين شهر انداختهاند . آن يكى فيروز شاه است و آن ديگران مبارزان ايرانند . آمدهاند تا اسطنبول را بگيرند . ملك ارغوش گفت چها ميگويى ؟
مگر خيال مىكنى ؟ قيصر در گمان بود ، چون اين سخن بشنيد تحقيق كرد و گفت
هامش
( 1 ) - در اصل : اى بدبختان .