يكى پير بر تخت ، ريشى دراز * سبيلانش مانند موى گراز
يكى تيغ در زير ران اندرش * گره بر جبين بسته خيره سرش
غلامان مهروى پيشش هزار * كنيزان گلرخ بدند بيشمار
ز كرسى زرين نهاده دو روى * اميران نشسته بسى روبرو [ ى ]
يكى بزم كيخسروى ساخته * رياحين در آن مجلس انداخته
برآورده الحان خوش مطربان * به الحانشان خلق عشرتكنان « 1 »
ملك ارغوش فرنگ بحشمت تمام بر تخت نشسته و قيصر روم در جنب او نشسته و در پاىتخت بقرب سيصد كرسى زرين و سيمين نهاده و امراى فرنگ و روم و پسران شاه سرور با طيفور وزير دوشبدوش نشسته . بقرب هزار غلام زرينقبا پرقبا در پرقبا انداخته و قبضهء تيغ زرين در دست گرفته . ملك ارغوش فرنگ با جملهء امراى دولت چشم و گوش نهاده كه اين بازرگانان كى درآيند كه ناگاه پرده برداشته شد .
اول كسى كه در ايوان آمد بهروز عيار بود و در عقب او آشوب عيار بود . طيفور وزير آن مردك گزير [ را ] چشم بر بهروز عيار افتاد ، بيك نظر او را بشناخت . گفت اين خود بهروز عيار است كه در دريا خود را انداخت و غرق شد . اكنون زنده و سلامت پيدا شد ! در عقب بهروز آشوب عيار پيدا شد . گفت مباركباد ! در عقب او شاه فيروز شاه ، در عقب او پهلوان گيتى فرخزاد ، و خورشيد شاه و جمشيد شاه و سيامك سيهقبا ؛ بعد از آن گردان ايران يكيك و دودو درآمدند . بيك لحظه تا سيصد وجود كه اصل سپاه ايران ايشان بودند درآمدند . هركه مىآمد طيفور ايشانرا مىشناخت تا ايوان ملك پرشد . اما بهروز عيار پيشرفت و در پيش ملك ارغوش خدمت كرد و زبان بمدح او برگشود و بسيار مدح كرد . ملك ارغوش را آن ديگر گردان از دور خدمت كردند . بهروز عيار آن طبقهاى جواهر را از دست آن مبارزان مىستد و سرپوش برمىداشت و در پهلوى هم مىچيد تا صد و بيست طبق زرين در
هامش
( 1 ) - اشعار از گويندهء داستان يا از دارابنامهء منظوم مفقودست .