تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦
جنب هم نهادند ، جمله لعل و ياقوت و فيروزه و مشك و عنبر و تختهاى جامه و خوشهاى مرواريد بود . عقل از سر بينندگان بدر رفت . آن امرا گفتند كه عظيم مردم صاحب همت‌اند و خيلى مال از براى ملك آورده‌اند . طيفور با خود گفت اى بدبختان نمىدانيد كه چه كسانند . صد هزار چندين خواهند بردن . طيفور گفت اين سعادتى است كه ما را دست داد . فيروز شاه با گردان ايران جمله در شهر اسطنبول آمده‌اند بطمع آنك اين شهر را بگيرند . جمله را مىتوان هلاك كردن و عالم را از شر ظلم ايشان رهانيدن . اما از ترس چون بيد مىلرزيد . شاه شجاع در گمان بود كه اين قوم ايرانيان را مىمانند . نظر بر طيفور انداخت كه برابر طيفور نشسته بود . درو نگاه كرد ، ديد كه طيفور چون بيد مىلرزيد . شاه شجاع گفت مگر هواى شهر اسطنبول بر وجود طيفور سازگار نبوده است كه طيفور وزير را تب‌لرز گرفته است ! اشارت كرد كه ترا چه رسيده است كه چنين مىلرزى ؟ طيفور اشارت بسوى گردان ايران كرد و لب بدندان گزيد . شاه شجاع را نيز تحقيق شد كه اين ايرانيانند كه بمكر و حيل خود را در شهر انداخته‌اند . اشارت كرد كه با ملك بگويم ؟ طيفور انگشت بر لب نهاد كه تأمل « 1 » كن تا بنگريم كه چه مىشود . مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون چشم ملك ارغوش بر آن مالها افتاد عقل از سرش بدر رفت و گفت در خزينهء من اين قدر مال نيست كه اين قوم بارمغان آورده‌اند . زبان برگشود و عذرخواهى كرد و گفت زحمت كشيديد ، اين همه زحمت از بهر چيست ؟ من بشما اين قدر توقع ندارم ، شما خوش‌آمديد و ملك مرا بقدوم خود مشرف كرديد . به‌روز عيار باز خدمت كرد و گفت ملك را بقا باد ! ما مردم تجاريم در هندوستان و تركستان و عراق ، مدتى بود كه در قيصريه مانده بوديم ، از جهت لشكر ايران نمىتوانستيم آمدن ، چون ملك داراب به ايران رفت و قيصريه خالى شد ، ما مجال يافتيم و توانستيم به خدمت آمدن . ملك ارغوش گفت خوش خبرى نيز آورده‌ايد كه خبر رفتن ايرانيان مىگوييد . اما بگوييد كه چند وقتست كه
هامش
( 1 ) - در اصل : تحمل .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 456 | مولانا محمد بن احمد بيغمى