تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤
ايوان ملك رسيدند . ايوان پيدا شد ، ايوانى سر بر فلك كشيده و پاى در كيمخت زمين كشيده و محكم كرده . ميدان عظيم بر در ايوان ، خلق بسيار آنجا جمع شده و مركبان شاهى با زين زرين و لجام زر تا قرب هزارى بازداشته . به‌روز گفت در وقت جنگ هريكى برين مركبى نشينيد و جنگ كنيد . و بالاى در ايوان برج عظيم ساخته و دهلى از زر سرخ بر بالاى آن برج نهاده كه چون بيگانه‌يى به خدمت ملك ارغوش آمدى آن دهل را زدندى تا ملك آگاه شدى كه كسى بر در ايوان رسيده است . چون فيروز شاه برسيد و آن ايوان و مركبان و غلامان و سرهنگان بديد بدانست كه ملك ارغوش ملك باعظمت و حشمت است . ميرفتند تا در ايوان رسيدند . سرهنگان ايشانرا بازداشتند و در حال ملك را از آمدن بازرگانان آگاه كردند كه اين قوم تاجر به خدمت ملك آمده‌اند و بار طلب ميكنند . ملك ارغوش گفت بار دهيد . بار دادند كه تا درآيند . مؤلف اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه اول كسى كه قدم در ايوان نهاد به‌روز عيار بود و از آن مبارزان تا دويست كس بيرون ايوان بازماندند كه در ايوان نگاه دارند . اول دهليز دور و دراز و بلند پيش‌آمد . شعر :
يكى دور دهليز آمد پديد * كه سقفى از آن دور تر كس نديد بناگاه چون ديده بگماشتند * يكى پرده از پيش برداشتند « 1 »
روايت كند راوى داستان كه چون از آن دهليز بگدشتند پرده‌يى پيدا شد . در قفاى آن پرده جمعى از سرهنگان ملك ارغوش ايستاده بودند و چوبها در دست گرفته . به‌روز عيار گفت كه در هر دربندى جمعى از سرهنگان و مبارزان بايستادند تا از هفت در و دربند بگدشتند . دربند آخرين را كه پرده برداشتند ، شعر :
سرايى پديدار شد آن زمان * كز آنسان نديدند بينندگان يكى صفهء پادشاهانه‌وار * كه ايوان و طاقش بگز بُد هزار برابر يكى تخت چون كوه زر * گزى بيست بالاش بد بيشتر
هامش
( 1 ) - شعر از مؤلف يا از دارابنامهء مفقودست .