بياراست ايام را آفتاب * سر هردو لشكر برآمد « 1 » ز خواب
در اول روز شاهزاده فيروز شاه با گردان ايران و مبارزان توران غرق « 2 » سلاح و جوشن شده بودند و بر سر آن جوشن جامهاى آستين فراخ بر [ رسم ] بازرگانان عرب درپوشيدند و شمشيرهاى مصرى و هندى بدرازى در زير بغل گرفتند و جمع ديگر از مبارزان كه بودند آن طبقهاى زرين برداشتند . بهروز عيار چنان يسق كرده كه از آن مبارزان جمعى با ما به نزديك ايوان ملك ارغوش بيايند و جمعى ديگر بر در دروازه بروند كه چون كشتيها برسند ، كه امروز البته خواهند آمدن ، كه باد عظيم است ، امروز برسند ، اينها ايشانرا يارى دهند ؛ و جمعى ديگر بر در اين عمارت باشند . اما زينهار حاضر باشيد و مردانهوار جنگ كنيد ! چون ازين كارها پرداختند در عمارت برگشودند ، اسباب تمام كرده . غلامان ملك ارغوش آمدند كه ملك شما را طلب مىكند . فيروز شاه برخاست . فرخزاد و خورشيد شاه و جمشيد شاه و شهمرد نهروانى و شيرينسوار طالقانى ، بهرام ارانى و رستم اردستانى ، شيرگير ايرانى ، سالار ايرانى ، گردمرد اردبيلى ، زورآزماى بربرى ، فهر دلاور ، جهر دلاور ، مهر طايفى ، شهاب يمنى ، عبد الخالق ايرانى ، گردان و مبارزان بقرب پانصد كس كه هريك در روز مردى با هزار و دو هزار برابر بودند با فيروز شاه روان شدند ، تا قرب صد طبق زرين و سيمين از انواع اجناسها برداشتند و جامهاى الوان الوان پوشيد بودند . بدين آيين روان رفتند . بهروز عيار و آشوب عيار و شبرنگ عيار ايشان نيز خود را برآراسته و در پيش افتاده بودند . در بازار اسطنبول روان شدند . خلق شهر در عقب ايشان روان شدند . فيروز شاه را به انگشت مىنمودند كه هرگز مثل او جوانى نديده بودند . فيروز شاه بر استرى بلند بردعى سوار شده بود . آن باقى در ركاب او روان بودند و آن طبقهاى زرين و سيمين در دست . غوغا از خلق برآمد كه عظيم تفرجى بود ، و ايشان مىرفتند تا در
هامش
( 1 ) - در اصل : درآمد .
( 2 ) - در اصل : در غرق .