تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
از سپاه ما پيدا نيامد . به‌روز گفت چون باد موافق هست دو روز ديگر برسند . ما را يك فرداى ديگر صبر بايد كردن كه لشكر ما روز سيوم خواهند رسيدن . ما را غافل نبايد بودن . هر روز با سلاح بايد بودن كه پيدا نيست كه كارها چون شود . تا روز شد ملك ارغوش گفت چونست كه اين بازرگانان نمىآيند ؟ ايشانرا طلب كنيد . جمعى از سرهنگان بطلب ايشان رفتند . پيش فيروز شاه خدمت كردند و گفتند كه ملك ارغوش ميگويد كه چونست كه به خدمت ما نمىآييد ؟ برخيزيد و بياييد و آنچه از قماشات كه داريد بر دفتر گيريد و بعرض برسانيد و آنچه لايق حضرت ماست به بهاى نيكو از شما بخريم و آنچه قبول حضرت نباشد اجازت دهيم كه بهركس كه خواهيد بفروشيد . به‌روز عيار گفت كه ما دست بر هيچ قماش ننهاده‌ايم تا به خدمت ملك نياييم . يك امروز ديگر نخواهيم آمدن [ تا ] كار راستى كه لايق ملك باشد بكنيم . على الصباح به خدمت ملك آييم كه تا حكم ملك چيست ، چنان كنيم . فيروز شاه حكم كرد تا هريكى را از آن سرهنگان تخته‌يى جامه دادند و ايشان بازگشتند و آنچه شنيده بودند بازگفتند . ملك گفت روا باشد . صبر كردند تا شب درآمد ، در عمارت بربستند . فيروز شاه حكم كرد تا مبارزان جمع آمدند . به‌روز عيار گفت كارسازى كنيد كه فردا نيم‌روز « 1 » سپاه ما خواهند رسيدن . در صندوقها برگشودند و آنچه در آن صندوقها بود بيرون آوردند و درپوشيدند و چند طبق زرين بياراستند از تاج و كمر و تختهاى جامهء خوب از خطائى و ختنى و هندوستانى و مصرى و يمنى ، از دردانهاى گرانمايه و طبق مرواريد و چند طبق عنبر اشهب و چند نافهء ختنى با چند صراحى زرين بلعل و جواهر مرصع ، و بسيار اسبابى بياراستند و كارها را تمام كردند و كارسازى مىكردند و انتظار روز مىبودند تا وقتى كه صباح شد و روز برآمد . خورشيد منير چون گل سورى از غنچه بيرون آمد ، شعاع آفتاب چون زبان سوسن از بيخ كبود آسمان سر بيرون كرد . بيت :
دگر روز چون صبحدم بردميد * رخ شمس تابنده آمد پديد
هامش
( 1 ) - در اصل : كه فردا نيم‌روز كه فردا .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 452 | مولانا محمد بن احمد بيغمى