جوانمردان در شهر اسطنبول درآمديد ، اكنون چه مصلحت دانيد [ و چه ] بايد كردن ؟
هريكى سخنى ميگفتند . بهروز عيار گفت گوش داريد تا من بگويم كه چه بايد كردن كه عظيم كاريست كه ما در پيش گرفتهايم ؛ يزدان راست آرد ! اما بىتدبير نمىتوان كردن . گفتند بگو تا بشنويم . بهروز عيار گفت اسطنبول شهرى عظيم بزرگست و خلق بسيار و مردمش جمله جنگى و كافر و دشمن جان ما . اگر يك شمه معلوم كنند كه ما كيستيم اين عمارت را حصار كنند ، كار ما عظيم مشكل شود . مصلحت در آنست كه ما تا دو روز ديگر پيش ارغوش نرويم ، تا آن لشكر ما نزديك برسند كه آن روز كه ما پيش ملك ارغوش برويم لشكر ما همان روز برسند . باشد كه ما توانيم ملك ارغوش را گرفتن ، كه چون او بدست آيد كار دشوار بر ما آسان شود . اما مردانهوار جنگ بايد كردن . هرچند كه شما در عالم خيلى كارها كردهايد ، اما هرگز مثل اين كار در پيش نيامده است . اما درين چند روز كه شما پيش ملك ارغوش نخواهيد رفتن بايد كه هيچ بيگانهيى درين عمارت نيايد ، بلك چند كس را بر بام عمارت بداريد تا هيچكس بدزدى و مكر نيايد تا سر ما را معلوم نكنند . فيروز شاه گفت چنين بايد كردن كه بهروز عيار گفت .
چون روز شد در عمارت برگشودند . خلق رو بر در عمارت نهادند . فيروز شاه حكم كرد تا چند غلام مجهول را بر در عمارت بازداشتند كه هيچكس را در آن عمارت نگذارند و چندكس را بر بام عمارت بازداشتند . بهروز عيار و آشوب عيار بيرون رفتند و تفحص حال مىكردند . بهروز در انديشهء هلال بود كه اگر آن حرامزاده اينجا باشد زود كار ما را آشكار كند . خبر نداشت كه هلال عيار در قيصريه پاى شكسته بازمانده بود . آن روز ملك ارغوش بر تخت برآمد ، قيصر روم و طيفور وزير و پسران شاه سرور و امراى فرنگ جمع شدند ، با ملك ارغوش انتظار آن بازرگان بودند . آن روز نيامدند . آن روز ملك از براى ايشان نعمت و شراب فرستاد ، آن روز بگذشت و شب درآمد . فيروز شاه گفت هيچ علامتى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 451
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٥١