كشتيها بيرون مىآوردند . فيروز شاه « 1 » و فرخزاد و جمشيد شاه و گردان ايران از كشتيها بيرون مىآمدند . و در صورت خود هريكى عظيم تغييرى كرده بودند كه در خوف بودند كه روميان و يمنيان در اسطنبول بودند ، مىترسيدند كه مبادا ايشانرا بشناسند . بهروز عيار و آشوب عيار و شبرنگ عيار بر در دروازه ايستاده بودند ، كارها را تمام مىكردند ، تا آن ده كشتى بتمامى مردمش بيرون آمدند و خلق شهر ايستاده بودند و تفرج مىكردند و باهم ميگفتند كه عظيم كاروانىاند ، و خوششكل و خوشمحاوره مردمىاند ! بهروز با خود گفت كه فردا شما را معلوم شود ! و كاروانى غلبه در عقب خواهند رسيدن !
راوى داستان روايت كند كه جمله را بيكجا فرود آوردند . جاى خوب و درو دربند محكم داشت . ملك ارغوش حكم كرد تا از شراب و گوسفند نعمت بسيار از براى ايشان بردند و حكم كرد كه كسى گرد ايشان مگرديد و هيچ توقع بديشان مكنيد تا هرچه خواهند خرند و هرچه خواهند فروشند . اما با ايشان بگوييد كه حكم ملك ارغوش چنانست كه بارها را سر مگشاييد تا اول مرا ببينيد . بيامدند و آنچه ملك فرستاده بود بياوردند و آنچه ملك گفته بود بگفتند . فيروز شاه گفت بلى تا ملك را نبينيم و شرف خدمت ملك درنيابيم به هيچ كار ديگر مشغول نگرديم .
آنكسانى كه از پيش ملك آمده بودند ايشانرا انعام كردند و چند تخته جامهاى خوب دادند . ايشان پيش ملك آمدند و گفتند اى ملك در هيچ سالى نباشد كه دويست كاروان از اطراف عالم درين شهر نمىآيند ؛ ما هرگز مثل اين كاروان نديدهايم . همه مردم بزرگ نهاد و خوششكل و نيكو صورتاند . چنين گفتند كه تا شرف دستبوس ملك درنيابيم دست بر هيچ بارى نخواهيم نهادن تا اول بر ملك عرض نكنيم .
مؤلف داستان گويد كه چون شب درآمد بهروز عيار بفرمود تا آن در را محكم بربستند . فيروز شاه بفرمود تا ياران همه بيكجا جمع شدند . فيروز شاه گفت اى
هامش
( 1 ) - در اصل : تا فيروز شاه .