راوى داستان روايت كند كه چون فيروز شاه از پير صياد اين سخن بشنيد بخنديد و گفت اى پير هنوز سپاه ايران نيامدهاند ، به تو چه زيان رسانيدهاند كه دشنام ميدهى ؟ و ديگر آنك در ايران خلق بسيارند ، اگر يكى گناهى بكند جمله را دشنام نتوان داد كه ما نيز از ايرانيم ، از بهر خاطر ما ديگر ايرانيانرا دشنام مده .
پير صياد گفت چكنم كه امسال از كار بازمانده بودم . اگر شما نمىرسيديد بسيار زيان به من مىرسيد . توبه كردم كه ديگر ايرانيان را دشنام ندهم . جمله را بشما بخشيدم . اما مردم بداند كه در سر خرابى دارند . بهر كجا كه رسيدند فتنهء عظيم پيدا شد . فيروز شاه گفت اكنون از ملك روم بدر رفتند و قيصريه ايمن شد . پير گفت اگر كسى بودى اين خبر را به ارغوش بردى البته كشتى را اجازت كردندى . ملك اسطنبول بىآمد شد كاروان خرابست . مصلحت شما در آنست كه مكتوبى بنويسيد كه ملك داراب و ايرانيان از قيصريه بدر رفتند و ما كاروانيم ، از اطراف جمع آمدهايم ، بر كنار آب دريا مدتيست كه بازماندهايم ، اگر اجازت هست كه بياييم . كشتى را اجازت فرماييد « 1 » و اگر اجازت نيست تا بازگرديم . كسى را پيدا كنيم تا اين مكتوب را به اسطنبول ببرد تا حكم ملك چيست .
فيروز شاه حكم كرد تا مكتوبى نوشتند چنانك مصلحت بود ، شاهزاده گفت اين مكتوب كه برد و جواب بيارد ؟ گفتند كسى بايد كه ملاح باشد . فيروز شاه گفت هركه مكتوب ببرد و جواب بيارد او را پنج هزار دينار بدهم . پير صياد كه نام پنج هزار دينار بشنود گفت هرچند كه كشتىام شكسته است و طاقت موج دريا ندارد اما سربازى كنم كه بر من حق بسيار داريد . من بروم و مكتوب شما را ببرم و جواب بيارم بلك اجازت بيارم . فيروز شاه امر كرد كه بنقد دو هزار دينارش بدهيد كه چون جواب بيارد باقى بدهيم . در حال دو هزار دينار بياوردند . شاهزاده گفت جامهء ديگرش نيز بدهيد . قبايى از اطلس سبز بياوردند . پير صياد جامهء
هامش
( 1 ) - در اصل : فرماييد كه .