تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
سيلاب از كشتى بيرون آمد و رو بدر ايوان ملك ارغوش نهاد . چون بر در ايوان ملك رسيد ، اين خبر را بر در ايوان ملك بازگفت . هركه مىشنيد از رفتن سپاه ايران شادى مىكردند تا اين خبر بملك ارغوش رسانيدند كه سيلاب ملاح آمده است و مكتوبى در دست دارد و خبر چنين مىگويد كه ملك داراب از قيصريه رفته است و در جملهء ملك روم يك ايرانى نمانده‌اند و كاروانى بر لب دريا فرود آمده‌اند و اجازت آمدن ميطلبند . ملك ارغوش گفت سيلاب را راه دهيد كه خود بيايد و بگويد . در آن دم قيصر روم و طيفور شوم و پسران ملك سرور يمنى آنجا بودند . چون سيلاب درآمد در پيش ملك ارغوش خدمت كرد و زمين خدمت ببوسيد . ملك ارغوش گفت چه كسى و بچه كار آمده‌اى ؟ گفت ملك را بقاباد ، من سيلاب صيادم كه در عصر پدرت ملك ارغوس هم برين لب دريا صيادى مىكردم و در عصر تو هم صيادم و ماهى نيك از آب شيرين به اسطنبول مىفرستم . اكنون بقرب شصت سالست كه بر لب دريا مىباشم . صد هزار كاروان از پيش گدشته‌اند ، همه را تفرج كرده‌ام ، اكنون مدتى شد كه هيچ كاروان نيامده است و هيچ‌كس را از آب نگذرانيده‌اند و مدار عالم بر كاروان مىباشد على الخصوص شهر اسطنبول . اكنون مدتيست كه راه بازرگانان بسته شده است ، به نسبت با اسطنبول نيكو نيست على الخصوص كه ايرانيان رفتند و در جملهء روم يكى ايرانى نمانده است . كاروان هندوستانى و تركستانى و قندهارى و خوزستانى و يمنى و مصرى و شامى و ايرانى از اطراف عالم جمع آمده‌اند و تا قرب بيست هزار خروار قماش و ادويهء هندوستانى آورده‌اند و مال بسيار از انواع چيزها كه هزار شهر بدان مالها آبادان توان كردن ، و از غلامان ماه‌روى و كنيزكان خطايى و مركبان بادپاى و استران بردعى و لباسهاى خوب . راوى داستان روايت مىكند كه سيلاب چندان‌كه طاقت داشت تعريف كرد . بعد از آن گفت كه اين كاروان بر لب دريا فرود آمده‌اند و بىاجازت ملك نمىتوانند