به اسطنبول رويم . مرا به زور و جور بازگردانيدند . كاروان از عقب مىآيند ، من پيشتر آمدم تا ترا ببينم و خبر بازدانم .
آن پير ملاح گفت اى فرزند بد كردى كه آمدى كه هيچكس را راه نمىدهند .
جملهء كشتيها را در اسطنبول بازداشتهاند تا كسى را نگدرانند . از آن روز كه عسطور پيش ارغوش رفت شبوروز در كارسازى سپاهند . شما سهو كرديد كه آمديد .
بهروز عيار گفت چند نوبت گفتم فرمان نبردند ، اكنون خود بيايند و ببينند . سيلاب صياد گفت اى فرزند كاروان شما كى برسند ؟ بهروز عيار گفت فردا بيايند . سيلاب گفت امشب تو پيش ما باش تا باهم صحبت داريم ، بهروز عيار و غلامان آن شب پيش پير صياد بودند و از هر نوع سخنها مىگفتند تا روز شد . در اول بامدادان كاروان رسيد . پير ملاح گفت اى فرزند هيچ از اين كاروان به من فايدهيى برسد ؟
بهروز عيار گفت بسيار نفعى ازين كاروان به تو خواهد رسيدن كه آنك سالار اين كاروانست عمزادهء منست . برخيز تا استقبال كاروان كنيم تا تفرج كنى كه چه كاروانيست كه تا چشم و سر آدميست مثل اين كاروان نديده است و كس نشنيده است .
بهروز عيار و سيلاب صياد برخاستند و [ به ] استقبال كاروان شدند ، پنج هزار خواجه پيدا شدند ، جمله جامهاى آراسته بر زبر هم پوشيده و دستارهاى بزرگ بر تارك سر نهاده و خود را برآراسته و چند هزار خروار صندوق از پوست پلنگ واديم طايفى و بلغارى و قطيفهء مخمول و قطيفهء سبز بر پشت استران بردعى بادرفتار كه در رفتن از باد صبا سبق بردندى ، پيدا شد كه ديده از ديدن آن عجب ماند . فيروز شاه چون سروسهى آراسته و پيراسته ، جامهاى الوان پوشيده بود . فيروز شاه بر استر بردعى سوار شده ، فرخزاد با گردان ايران متعاقب يكديگر مىآمدند .
بهروز عيار گفت اى پدر آن جوان ماهروى بلند بالاى خوش محاوره كه در پيشپيش مىآيد ، عمزادهء منست و بزرگ اين كاروان اوست . سيلاب گفت او بشاهزادگان مىماند ، بهروز گفت آرى راست مىگويى ، در تبار ما بزرگى هست و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 440
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٤٠