بسته پيش ارغوش فرنگ برد ، مگر عيارى در يك شب خيلى كار در اسطنبول كرد ، پنجاه سرهنگ از سرهنگان ملك ارغوش بكشت و خواست كه آن جوان ايرانى را ببرد ، نتوانست . خود را در دريا انداخت و هلاك شد و آن جوان باز گرفتار شد . قيصر بسيار جهد كرد كه آن جوانرا هلاك كنند ، ملك ارغوش نگداشت كه او را هلاك كنند . او را حكم بند فرمود و گفت ديگر كسى را بىحكم من از آب نگدرانند ، و ملك ارغوش بطلب سپاه فرستاده است كه تا بجنگ كردن ايرانيان رود و شر ظلم ايشان را از عالم كم كند كه عالم در دست ايشان خراب شد .
هيچكس نيست كه جواب كار ايشان بگويد كه هركجا كه ايشان عزم كردند تا آن مملكت را نگرفتند و خراب نكردند ، هيچ فايده نكرد .
ايرانيان چون اين سخن بشنيدند ، بخنديدند . گفتند پيرك صياد را بنگر كه چها مىگويد ! اين ماهيان گندهء او را برابر زر خريديم ، ببين كه در حق ما چها مىگويد ؟ فيروز شاه گفت اى پير صياد بعدل ملك داراب هرگز پادشاه نبوده است ، هركس كه با ايشان عداوت مىكند لابد بجزاى خود ميرسد . بارى اكنون ملك داراب از قيصريه بدر رفت و ملك روم از ايرانيان خالى ماند ، از آن جهت ما توانستيم آمدن . پير گفت اين عظيم خبريست ، اين خبر را بملك ارغوش بايد رسانيدن كه ايرانيان رفتند و عالم ايمن شد . فيروز شاه گفت هيچ كشتى اينجا نمىبينم . اين چه حالتست ؟ پير صياد گفت نمىگذارند كه كشتى بيايد . من مرد صيادم ، اكنون چهل سال است كه من اينجا صيادى ميكنم و در مدتى كه ماهى جمع مىكردم ملاحان از اسطنبول مىآمدند و ماهى مىبردند و به شهر اسطنبول مىبردند و مىفروختند . اكنون مدتيست كه بشومى ايرانيان هيچكس نمىآيد و هيچ ماهى نمىبرد ، وقت بود كه جمله بگندد و جمله را در آب بايستى انداختن .
قدم مبارك شما رسيد و آن ماهيانرا بخريديد و اگرنه بشومى ايشان مرا عظيم زيانى ميرسيد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 442
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٤٢